تبليغاتX
بچه های فامیل
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحانات پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند اما وقتی به شهر خود برگشتند فهمیدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه ؛ امتحان دوشنبه صبح بوده است . بنابر این تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند آنها به استاد گفتند : ما به شهر دیگری فته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم به همین دلیل دوشنبه دیروقت به خانه رسیدیم ....

استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها فردا بیایند و امتحان بدهند چهار دانشجوی پینوکیوی ما روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه ی امتحانی را داد و از آنها خواست تا شروع کنند آنها به اولین سوال نگاه کردند که ۵ نمره داشت و سوال بسیار آسانی بود و به راحتی به آن پاسخ دادند سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال ۹۵ امتیازی پشت برگه پاسخ دهند سوال این بود : کدام لاستیک پنچر شده بود ؟ !!!!

+ نوشته شده توسط حمید دایی در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 و ساعت 0:0 |
کنون رزم Virus و رستم شنو
دگر ها شنیدستی این هم شنو

که اسفندیارش یکی Disk داد
بگفتا به رستم که ای نیکزاد

در این Disk باشد یکی File ناب
که بگرفتم از Site افراسیاب

برو حال می کن بدین ِDisk هان
که هم نون و هم آب باشد در آن

تهمتن روان شد سوی خانه اش
شتابان به دیدار رایانه اش

چو آمد به نزد Mini Tower اش
بزد ضربه بر دکمه Power اش

دگر صبر و آرام و طاقت نداشت
مر آن Disk را در Drive اش گذاشت

نکرد هیچ صیر و نداد هیچ لفت
یکی List از روت Diskette گرفت

در آن Disk دیدش یکی File بود
بزد Enter آنجا و اجرا نمود

کزآن یک Demo شد پس از آن عیان
ابافیلم و موزیک و شرح بیان

به ناگه چنان سیستمش کرد Hang
که رستم در آن ماند مبهوت و منگ

چو رستم دگر بار Reset نمود
همی کرد Hang و همان شد که بود

تهمتن کلافه شد و داد زد
ز بخت بد خویش فریاد زد

چو تهمینه فریاد رستم شنود
بیامد که لیسانس رایانه بود

بدو گفت رستم همه مشکلش
وز آن Disk و برنامه خوشگلش

چو رستم بدو داد قیچی و ریش
یکی دیسک Bootable آورد پیش

یکی Toolkit اندر آن دیسک بود
برآورد آن را و اجرا نمود

همی گشت Toolkit، Hard اندرش
چو کودک که گردد پی مادرش

به ناگه یکی رمز Virus یافت
پی حذف امضای ایشان شتافت

چو Virus را نیک بشناختش
مر از Boot Sector برانداختش

یکی ضربه زد بر سرش Toolkit
که هر Byte آن گشت هشتاد Bit

به خاک اندر افکند Virus را
تهمتن به رایانه زد بوس را

چنین گفت تهمینه با شوهرش
که این بار بگذشت از پل خرش

قسم خورد رستم به پروردگار
نگیرد دگر Disk از اسفندیار

+ نوشته شده توسط حمید دایی در سه شنبه هشتم بهمن 1387 و ساعت 0:5 |
خط اول: نوع بوق
خط دوم: معنی
خط سوم: کاربرد - نشانه


۱بوق کوچولو
سلام علیک
احوال پرسی با راننده آشنا


۲بوق
به...خیلی مخلصیم
احوال پرسی با راننده آشنا


۳بوق
کجایی بی وفا
احوال پرس با راننده آشنا


۵۶۹بوق
کجا؟؟؟
ویژه مسافرکشی


بوق بدون وقفه به مدت نیم ساعت
بدو بیا دیر شد
صدا زدن خانم جهت رفتن به مهمانی


بوق بدون وقفه معمولی با آهنگ
دید دید ... دیدید دید!!
جلوی مراکز درمانی هنگام مشاهده ماشین عروس حتی خالی!


نصب بوق قطار روی پیکان
ندارد
نشانه ذوق سرشار راننده


نصب بوق کامیون روی موتور سیکلت
ندارد
نشانه بزرگواری موتور سوار


نصب آژیر بجای بوق
بی بو.. ببو ...
ویژه رانندگانی که عشق پلیس بازی دارند


نصب صدای خروس به جای بوق
قوقولی قوقو...
ویژه روستایی های عزیز که سالهاست از روستا دور مانده اند!!

+ نوشته شده توسط حمید دایی در جمعه چهارم بهمن 1387 و ساعت 1:13 |

+ نوشته شده توسط حمید دایی در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 و ساعت 0:34 |

روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند.آنها تصمیم گرفتند تا قایم موشک بازی کنند.

متاسفانه انشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت. او باید تا ۱۰۰ میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد.

همه پنهان شدند الا نیوتون …

نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد. دقیقا در مقابل انشتین!

انشتین شمرد 97، 98، 99 و 100

او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون در مقابل چشماش ایستاده. انشتین فریاد زد نیوتون بیرون ( سک سک) نیوتون بیرون (سک سک.)

نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم.

او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم!

تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست…

نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام… که منو نیتون بر متر مربع میکنه

از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر یک پاسکال می باشد، بنابراین من پاسکالم، پس پاسکال باید بیرون بره!! (پاسکال ساک ساک).

+ نوشته شده توسط حمید دایی در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت 21:13 |
+ نوشته شده توسط حمید دایی در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 0:0 |

 

 

 

+ نوشته شده توسط حمید دایی در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 0:0 |

تف به ریا .

 

اگه تونستین من رو تو عکس پیدا کنین .

 

این عکس مربوط به تشییع شهدا سه شنبه هفته پیشه .

 

این عکس رو چند دقیقه قبل از اینکه زیر چرخ های همین تریلی له بشم ازم انداختن .

 

البته از من که نه از دکتر انداختن . ما هم در صحنه بودیم .

من و دكتر و تشييع شهدا

اون عینکیه که داره می خنده منم .

 

اون نه .... اون یکی که جوونتره منم .

برای راهنمایی بیشتر به اینجا مراجعه کنید .

http://bachehaye-famil.blogfa.com/post-36.aspx

اون دست راستیه منم .

 

البته توجه دارید که این عکس با فتوشاپ اینجوری شده ها .

 

+ نوشته شده توسط حمید در یکشنبه بیستم آبان 1386 و ساعت 13:27 |

هیچ فکر کرده اید که چرا گاه می گویند زندگی زیبا یا چیزی شبیه به آن است؟

لااقل من مخالفم!

امروز بیست و هشتم ماه است و با یک حساب سرانگشتی دقیقاً چهار روز می گذرد.

آری! هشت بار ساعت هفت و نیم شده است و من هنوز اینجایم.

نیم ساعت به هشت شب بیست و چهارم مانده بود که من برای فضولی به این خانه ی لعنتی وارد شده و گشتی در اتاق زدم.

با وجود هوای نسبتاً سرد آن روز، از باز بودن پنجره ها تعجب کردم. آنجا به نظر متعلق به دختر جوانی می آمد که شاید بین بیست الی بیست و پنج سال داشت. یک کاسه شیرینی روی میز عسلی کنار صندلی قرار داشت. ابتدا روی شیرینی ها نشستم و کمی خوردم.

بعد ناگهان در اتاق باز شد. از هول به سرعت از روی کاسه به سوی پنجره پریدم. اما از فرط عجله به شیشه اصابت کردم. دخترک که متوجه حضور من در اتاق نشده بود به پنجره نزدیک شد و با یک حرکت سریع پنجره ی اتاق را بست.

الان دقیقاً چهار روز است که در شکاف میان این دو پنجره ی کشوئی مانده ام.

 

آخر زندگی یک مگس چطور می تواند زیبا باشد؟

 

 

+ نوشته شده توسط سمانه در شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت 7:42 |

من هر چي فكر كردم نفهميدم اين جوجه ها دنبال چي ميگردن اون تو !!!!!!!!!!!!

 

اگه فهميدين به ما هم بگين .  

 

 

 

جوجه

 

 

+ نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 و ساعت 13:38 |

امروز كه وارد وبلاگ شدم طبق روال 15 روز گذشته دعاي روز رو گذاشتم

 

 كه نگاهم به تعداد بازديدكنندگان افتاد :

 

عدد 999  . 

 

اينجا بود كه الياس رفت تو جلدم .

 

خوب منم با اينكه يه مدير خدمتگذار وبلاگم ولي جايزالخطا هستم .

 

يواشكي يكبار ديگه صفحه وبلاگ رو زدم  refresh   كردم .

 

 

بله   ،  تعداد بازديد كننده هاي ما امروز به عدد 1000 رسيد .

 

 

بنده در همين جا اين دستاورد گرانبها رو به همه بچه هاي فاميل تبريك مي گم

 

ضمن اينكه انرژي هسته اي حق مسلم ماست .

 

 

مدير خدمتگذار وبلاگ

 

+ نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه پنجم مهر 1386 و ساعت 9:30 |
اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نيست
ژتوني دارم
خرده عقلی
سر سوزن شوقي
 
 اهل دانشگاهم پيشه ام گپ زدن است
گاه گاهي مي نويسم تكليف
مي سپارم به شما
تا به يك نمره ی ناقابل بيست
كه در آن زنداني ست
دلتان زنده شود
چه خيالي چه خيالي ميدانم
گپ زدن بيهوده است
خوب ميدانم دانشم بيهوده است
اوستاد از من پرسيد
چقدر نمره ز من مي خواهي
من از او پرسيدم: دل خوش سيري چند
 
 اهل دانشگاهم
قبله ام آموزش
جانمازم جزوه
مشق از پنجره ها مي گيرم
همه ذرات وجودم متبلور شده است
درس هايم را وقتي مي خوانم
كه خروس مي كشد خميازه
مرغ و ماهي خواب است
 
 خوب يادم هست
مدرسه باغ آزادي بود
درس بي كرنش مي خوانديم
نمره بي خواهش مي آورديم
تا معلم پارازيت مي انداخت
همه غش مي كرديم
كلاس چقدر زيبا بود و معلم
چقدر حوصله داشت
درس خواندن آنروز
مثل يك بازي بود...
 پ. ن: من هیچ مشکل شخصی ای با آقای سهراب ندارماااا!!!

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 و ساعت 0:0 |

هميشه از ديدن كاريكاتورهاي مازيار بيژني لذت ميبردم .

 

اينم يكي از آنها :

 

جاسبي : دانشگاه آزاد در حد معجزه است .

 

دانشگاه آزاد 

+ نوشته شده توسط حمید در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت 11:53 |
 تهاجم فرهنگی!!

 

+ نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت 0:0 |

پاره ترین قسمت دنیا،

کفش هایم کو ؟

دم در چیزی نیست

لنگه های کفش من این جاها بود.

زیر اندیشه ی این جا کفشی.

مادرم شاید اینجا دیشب

کفش خندان مرا برده باشد به اتاق

که کسی پا نتپاند در آن.

هیچ جایی اثر از کفشم نیست.

نازنین کفش مرا درک کنید.

کفش من کفشی بود کفشستان

و به اندازه انگشتانم معنی داشت.

پای غمگین من احساس عجیبی دارد.

شست پای من از این غصه ورم خواهد کرد،

شست پایم به شکاف سر کفش عادت داشت.

نبض جیبم امروز

تندتر می زند از قلب خروس که در اندوه غروب

کپن مرغش باطل نشود...

جیب من از فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق

که پی کفش به کفاش محل خواهد داد

خواب در چشم ترش می شکند.

کفشهای من پاره ترین قسمت این دنیا بود.

سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود.

یاد باد آنکه نهانش نظری با ما بود.

دوستان! کفش پریشان مرا کشف کنید.

کفش می فهمید که کجا باید رفت،

که کجا باید خندید.

کفش من له می شد گاهی

زیر کفش حسن و جعفر و عباس و علی

توی صف های دراز.

کفش هایم کو ؟؟؟!

 

+ نوشته شده توسط سمانه در جمعه دوم شهریور 1386 و ساعت 0:0 |
 ۱۹دليل محكم براي اينكه به مرد بودن خود افتخار كنيد ..

۱.هميشه از نام خانوادگی شما استفاده می شود

2.مدت زمان مكالمه‌ي تلفني شما حداكثر30 ثانيه است

3.براي يك مسافرت يك هفته اي تنها يك ساك كوچك دستي نياز داريد

4.در تمام شيشه هاي مربا و ترشي را خودتان باز مي‌كنيد

5.دوستان شما توجهي به كاهش يا افزايش وزن شما ندارند

6.جنسيت شما در موقع مصاحبه‌ي استخدام مطرح نيست

7.لازم نيست كيفي پر از لوازم بي استفاده را همه جا به دنبالتان بكشيد.

8.ظرف مدت 10دقيقه مي‌توانيد حمام كنيد و براي رفتن به مهماني آماده شويد

9.همكارانتان نمي‌توانند اشك شما را در بياورند

10.اگر در 34 سالگي هنوز مجرديد، احدي به شما ايراد نمی گیرد

11.رنگ اجزاء صورت شما در هر صورت طبيعي است

12. با يك دسته گل مي‌توانيد بسياري از مشكلات احتمالي را حل كنيد

13.وقتي مهمان به خانه‌ي شما مي‌آيد لازم نيست اتاق را مرتب كنيد

14.بدون هديه مي‌توانيد به ديدن تمام اقوام و دوستانتان برويد

15.مي‌توانيد آرزوي هر پست ومقامي را داشته باشيد

16.حداقل بيست راه براي بازكردن در هر بطري نوشابه‌ي داخلي يا خارجي بلد هستيد

17.ضرورتي ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشيد

18.هر ساعتی دلتون بخواد میتونید از خونه بیرون برید و هر ساعتی دلتون بخواد میتونین برگردین

19. ... و بالاخره روزي يك پيرمرد موفق خواهيد شد

+ نوشته شده توسط حمید دایی در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 0:28 |