تابستوني رفته بوديم گردش فاميلي .
جايتان خالي .
به اسم باغ تو لواسون رفتيم بيرون .
رفتيم و رفتيم . بازم رفتيم ، يه كمه ديگه هم جلوتر رفتيم ، خوووووووب همين جا وايسا . ديگه رسيديم .
چشمتون روز بعد نبينه . معني باغ تو لواسون رو هم فهميديم !!!!!
وقتي ديديم چه رودستي خورديم شروع كرديم به غرغر كردن .
تو يه قسمت از راه براي عبور از مسير و رسيدن به باغ بايد از يه پرتگاه كوچولو عبور ميكرديم .
من مثل تارزان شاخه يه درخت رو گرفتم و به اون سمت تارزان بازي كردم .
بعدش فهميدم دو قدم بالاتر يه راه آدميزادي برا رد شدن هست .
بقيه از همون دو قدم بالاتر رفتن .
من موندم و تارزان و درخت .
البته بي انصافي نباشه جاش بد نبود . ( اينو بعد از اينكه خورد تو ذوقمون و ضايع شديم ، گفتيم )
يه باغ ميوه بود . من و حميد رضا و مامانامون رفتيم سراغ يكي از درختاي ميوه
با يه لگن قرمز گنده كه از دو كيلومتري تابلو بود .
حميد رضا آويزون درخت شد ، همچي يه 90 درجه اي تنه درخت رو خم كرد
ما هم شاخه و ميوه و برگ و هرچي دم دستمون بود رو ريختيم تو لگن .
همينجور مشغول ويران كردن بوديم كه ديديم يه پيرمرده با يه چماق سر رسيد .
چماق كه چه عرض كنم . تنه درخت رو دستش گرفته بود ، كش و كش رو زمين مي كشيد
و ميومد طرف ما .
ما تا ديديمش فهميديم كه در اوج جواني بايد با اين دنيا خداحافظي كنيم و اشهدمون رو خونديم .
سرتون رو درد نيارم ، گفتيم ما آشناي صاحب باغيم و خلاصه اوضاع ختم به خير شد .
حالا ديگه هيچي تفريح نداشتيم بكنيم . كه چشمون افتاد به رودخونه .
يه رودخونه اي بود بسي كم آب . بيشتر از آب ، گل و لجن داشت .
بهش گفتيم رودخونه گلي .
ما هم به همون يه ريزه آبش رحم نكرديم و تا تونستيم همديگه رو خيس كرديم .
خيس كه چه عرض كنم ، دوش گرفتيم .
عكس زير نشاندهنده اوج مقاوت ما در خيس شدن مي باشد .
من و حميدرضا يه گروه شده بوديم . امير هم يه دقيقه با ما بود يه دقيقه با گروه مقابل .



