تبليغاتX
بچه های فامیل

تابستوني رفته بوديم گردش فاميلي .

 

جايتان خالي .

 

به اسم باغ تو لواسون رفتيم بيرون .

 

رفتيم و رفتيم . بازم رفتيم ، يه كمه ديگه هم جلوتر رفتيم ، خوووووووب همين جا وايسا . ديگه رسيديم .

 

چشمتون روز بعد نبينه . معني باغ تو لواسون رو هم فهميديم !!!!!

 

وقتي ديديم چه رودستي خورديم شروع كرديم به غرغر كردن .

 

تو يه قسمت از راه براي عبور از مسير و رسيدن به باغ بايد از يه پرتگاه كوچولو عبور ميكرديم .

 

من مثل تارزان شاخه يه درخت رو گرفتم و به اون سمت تارزان بازي كردم .

 

بعدش فهميدم دو قدم بالاتر يه راه آدميزادي برا رد شدن هست .

 

بقيه از همون دو قدم بالاتر رفتن .

 

من موندم و تارزان و درخت .

 

البته بي انصافي نباشه جاش بد نبود . ( اينو بعد از اينكه خورد تو ذوقمون و ضايع شديم ، گفتيم )

 

يه باغ ميوه بود . من و حميد رضا و مامانامون رفتيم سراغ يكي از درختاي ميوه

 

با يه لگن قرمز گنده كه از دو كيلومتري تابلو بود .

 

حميد رضا آويزون درخت شد ، همچي يه 90 درجه اي تنه درخت رو خم كرد

 

ما هم شاخه و ميوه و برگ و هرچي دم دستمون بود رو ريختيم تو لگن .

 

 

همينجور مشغول ويران كردن بوديم كه ديديم يه پيرمرده با يه چماق سر رسيد .

 

چماق كه چه عرض كنم . تنه درخت رو دستش گرفته بود ، كش و كش رو زمين مي كشيد

 

و ميومد طرف ما .

 

ما تا ديديمش فهميديم كه در اوج جواني بايد با اين دنيا خداحافظي كنيم و اشهدمون رو خونديم .

 

سرتون رو درد نيارم ، گفتيم ما آشناي صاحب باغيم و خلاصه اوضاع ختم به خير شد .

 

حالا ديگه هيچي تفريح نداشتيم بكنيم . كه چشمون افتاد به رودخونه .

 

يه رودخونه اي بود بسي كم آب . بيشتر از آب ، گل و لجن داشت .

 

بهش گفتيم رودخونه گلي .

 

ما هم به همون يه ريزه آبش رحم نكرديم و تا تونستيم همديگه رو خيس كرديم .

 

خيس كه چه عرض كنم ، دوش گرفتيم .

 

 

عكس زير نشاندهنده اوج مقاوت ما در خيس شدن مي باشد .

 

من و حميدرضا يه گروه شده بوديم . امير هم يه دقيقه با ما بود يه دقيقه با گروه مقابل .

 

 

 

من و حميدرضا و امير

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط حمید در شنبه پنجم آبان 1386 و ساعت 17:32 |

آخر ترم پیش اعلام کردن که از 20 شهریور کلاسها شروع میشه، چون برنامه ریزی خیلی دقیق به نظر میومد و حتی امتحانات دو ترم دیگه هم تعیین شده بود، هر چی توی تابستون بچه های فامیل گفتن که محاله بیستم شروع بشه تو کت ما نرفت که نرفت...

القصه، دو هفته ی پیش تی وی اعلام کرد شروع همه ی دانشگاه ها اول مهره، ما هم از اونجا که اطلاع رسانی سایت آموزش دانشگاه کاملن به روز!! بود، زنگ زدیم دفتر آموزش و صحت اخبار برامون روشن شد، بلیط آخر هفته مونو کنسل کردیم و دوباره برای یک هفته بعد بلیط گرفتیم.

بعد گفتن حذف و اضافه از سی و یکم شروع میشه، و باز هم به علت کارآمد بودن انتخاب واحد اینترنتی به سرعت تمام خودمون رو برای اضافه کردن واحدهایی که توی سایت اصلن بالا نیومده بود! به محل تحصیل رسوندیم. صبح علی الطلوع (10 بامداد) بیدار شدیم و در حال حاضر شدن بودیم که بچه ها سر رسیدند و گفتند حذف و اضافه به هفتم مهر موکول شده؛ باعث و بانی اش هم افرادی مثل ساجده ی خودمون بود که از ذوق مرگی عروسیش  یادش رفته بود انتخاب واحد بکنه...

حالا چرا ما از این ماجرا بی خبر بودیم؟ چون صبح روز سی و یکم سایت دانشگاه به روز شده و تاریخ جدید حذف اعلام شده بود و به قول یکی از بچه های سایت، سامانه ی آموزش اینترنتی برای پا گرفتن نیاز به قربانیانی داره که ما هم جزو اولین سری این تباه شدگان بودیم.

فرداش که اول مهر بود، رفتیم سر کلاس. مثل بچه های کلاس اول همه ی سی چهل نفر توی کلاس حاضر بودیم ولی اساتید لارج زیست که هفته ی اول با قدومشون چشمان مارو مزین نمی کنن!!

نتیجه چی شد؟؟ برگشتیم خوابگاه، کیفمونو برداشتیم و بازگشتیم به ولایت. به این میگن دهکده ی جهانی... در عرض یک هفته باید چهار بار 6 ساعت راهو بری و بیای. فقط به خاطر سایت به روز دانشکده.

 

پ.ن: حالا این وسط کسی ضرر کرد یا نه، نمی دونم. ولی میدونم مامان گلم تنها نفع رو برد. هم خونه اش اساسن یه جارو و نظافت اساسی شد، و هم نوچه ی وفادارش برای مراسم قرعه کشی صندوق حضور داره.

 

+ نوشته شده توسط سمانه در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت 0:0 |
 

گفته بودند ساعت 4 .

به هر زحمتي بود تا ساعت 4 خودمان را رسانديم . آخر از بد قولي بدمان مي آيد .

سر ساعت 4 رسيديم جلوي در سفارت .

جلوي در از بچه ها كسي نبود راهمان را كج كردم سمت سالن بصيرت .

پسري بود گفت برويم براي اسكان . رفتيم براي اسكان .

يه كيسه داشتيم ، گذاشتيم روي اولين تخت و زديم بيرون .

 

جلوي در سالن ، محمد را ديدم ، محمد مسئول آموزش بود ، سرش شلوغ بود و حواسش پرت .

 جلو رفتم و سلامي دادم .

ناغافل از دهانمان پريد كمك مي خواهي ؟

برگشت و نگاهم كرد ، چشمانش برقي زد ، دستم را گرفت و مرا به داخل سالن كشاند .

سريع به پشت سن رفتيم . مرا پشت يك كامپيوتر نشاند و گفت براي مراسم

حدود يك ساعت كليپ و موسيقي جدا كن براي پخش .

شديم مسئول صوتي سالن . ( اين هم از همان حس خدمتگذاري ماست كه قبلا گفته بودم  )

 

هر چه كامپيوتر را زير و رو كرديم چيزي نيافتيم ، از كجا بايد كليپ و موسيقي جدا مي كردم خدا مي داند!

سريع چند تا از بچه ها را كه مي شناختيم آورديم هر چه در گوشي هاشان بود ريختيم در كامپيوتر .

محمد هم به موقع چند تا CD  برايمان جور كرد . الحمدلله وضعمان خوب شد .

ولي هنوز يك چيز اساسي كم داشتيم . سرود جمهوري اسلامي براي اول مراسم نداشتيم .

هر چه CD  ها  را زيرورو كرديم چيزي نبود .

 10 دقيقه مانده بود تا مراسم . ديگر كاري از دستمان بر نمي امد .

ناغافل محمد تقوي را ديدم ، از بچه هاي دانشگاه امام صادق ( ع ) بود ، خدا خيرش بدهد به موقع رسيد .

 لپ تاپش را كه باز كرد خيالمان راحت شد ، هر چه بگويي از كليپ و موسيقي و سرود درش پيدا مي شد .

يك سري كليپ هاي دسته اول از حزب الله داشت كه خيلي به دردمان خورد .

سرود جمهوري را گرفتيم و براي پخش آماده كرديم .

قرآن را خواندند و سريع سرود جمهوري را رفتيم براي پخش .

به خير گذشت .

 

همه چيز خوب بود فقط هواي پشت سن گرم بود و خفه . چاره ديگري نداشتيم بايد همان جا سر مي كرديم .

شروع كرديم به دسته بندي موزيك ها و كليپ ها تا مراسم شب اول تمام شد .

سريع فايل هايي را كه از مراسم ضبط كرده بوديم ريختيم در كامپيوتر و به سمت اتاق ستاد رفتيم ،

ساعت 11 شده بود .

 بچه ها نشسته بودند و مي خواستند جلسه را شروع كنند كه ما هم رسيديم .

كنار حسن يك جاي خالي بود سريع نشستيم .

برنامه ها را گفتند و تقسيم وظايف .

كارهاي صوتي سالن را هم به ما دادند .

 به تناسب كار اسممان را هم گذاشتند حميد سوتي . ( بي معرفت ها )   

 

تا ساعت 1 با بچه ها شوخي مي كرديم و حرف مي زديم كه پژمان آمد .

گفت ساعت 3 بايد بيدار شويد براي انجام كارها ي فردا .

 به هر زحمتي بود خوابيديم . خوابيدن كه چه عرض كنم همه در يك اتاق 12 متري چمباتمه زديم .

پژمان هم روي زمين جايش نشد روي صندلي خوابيد . ( خدا صبرش دهد ) .

محمد نصفه شبي هم دست بردار شوخي هايش نبود .

 گوشه اي آرامتر پيدا كرديم و خوابيديم .

پايان قسمت اول ...

 

 

+ نوشته شده توسط حمید در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 10:51 |

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

بالاخره ما هم به دنیای وبلاگ ها پیوستیم ، البته قبل از این هم چند بار وبلاگ نویسی کرده بودیم ،

ولی این بار آمده ایم تا بمانیم .

بچه های فامیل ، شرح حال زندگی ماست .

 می نویسیم تا غبار زمان پاک نکند خنده هایمان و شادی هایمان در کنار هم را .

تا فراموش نکنیم لذت با هم بودن را .  

این وبلاگ هم بهانه ای است تا بیشتر از احوالات هم بدانیم و عاملی جهت هر چه محکم تر شدن رابطه هامان .

جایتان خالی تا چند روز دیگر عازم مشهد هستیم و نائب الزیارت همه شما عزیزان .

این سفر را هم بهانه ای کردیم برای شروع کار وبلاگ .

 با توکل به خدا شروع می کنیم و با دلی پر از عشق امام رضا علیه السلام .

 باشد که دستگیرمان باشد در سختی ها .

 

منتظر نظرات همه شما عزیزان هستیم .

 

امام رضا

+ نوشته شده توسط بچه های فامیل در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 و ساعت 8:6 |