تبليغاتX
بچه های فامیل

بادا بادا   مبارک بادا ......

+ نوشته شده توسط بچه های فامیل در شنبه سوم اسفند 1387 و ساعت 10:4 |
مرد دیر وقت،خسته ازکار به خانه برگشت
دم در پسر 5ساله اش را دید که در انتظار او بود:
سلام بابا!یک سوال از شما بپرسم؟
بله حتما چه سوالی؟
بابا !شما برای هرساعت کارچقدر پول میگیرید؟
مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟
فقط می خواهم بدانم.
اگر باید بدانی بسیارخوب می گویم:20 دلار!
پسرکوچک درحالی که سرش پائین بود آه کشید
بعد به مرد نگاه کرد و گفت:میشود به من 10دلار قرض بدهید؟
مرد عصبانی شدو گفت :من هر روز سخت کار می کنم و پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم
پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.
بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شدو فکر کردکه با پسرکوچکش خیلی تند وخشن رفتارکرده شاید
واقعا چیزی بوده که اوبرای خریدنش به 10دلار نیازداشته است.به خصوص اینکه خیلی کم پیش
می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
خوابی پسرم؟
نه پدر، بیدارم
من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم
را سر تو خالی کردم. بیا این 10د لاری که خواسته بودی
پسر کوچولو خندید، و فریاد زد: متشکرم بابا
بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد
مرد وقتی دیدپسرکوچولو خودش هم پول داشته،دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت:با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟
پسر کوچولو پاسخ داد:برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا 20 دلار دارم
آیا می توانم یک ساعت از کارشمابخرم تافردا زودتر به خانه بیایید؟
من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم

+ نوشته شده توسط حمید دایی در دوشنبه سی ام دی 1387 و ساعت 15:43 |
سلام به برو بچ گرام!!!!

 

برو بچ فامیل همونطور که می دونین دوره یکماهه مدیریت ما هم به سر اومد ...

حالا دیگه وقت اینه که یه اماری از فعالیت دوره مدیریتمون بدیم ..

..

یه معمای با حال مطرح کردیم ..!!

عکس دکتر رو وارد وبمون کردیم!؟!؟!؟

یه عالمه قرار داد همکاری فی مابین بین ما و دوستان ما بسته شد !!!!

کلی هم بازدید از وبلاگ داشتیم ..!

و...

حالا کی می خواد مدیر بشه؟؟؟؟

هر کی زود تر اعلام کنه ... مدیر میشه!!!

.

.

ضمنا مدیریت کلی هم مزایا داره ها !!!!!

وام مسکن...

وام ماشین ...

و از هم ه مهم تر ... وام ازدواج ....

....

+ نوشته شده توسط حمیدرضا در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 10:1 |
 

سلام بچه ها

امروز می خوام استاد اعظم رو بهتون معرفی کنم :

.....

این شما و اینم .....

...

....

حمید دایی!!!!

http://rapidshare.com/files/60891070/Image_306_.jpg.html

این عکس رو روز افطاری خونه خاله شهین اینا  من (حمید رضا) و حمید از حمید دایی گرفتیم

 

با اجازه حميدرضا تو فتوشاپ اندازه و حجم عكس رو درست كردم

 

و تو وبلاگ ميذارم تا سمانه هم بتونه عكس رو ببينه !!!!!!

 

آخه اون كامپيوتر مال سمانه بود  !!  دقت كرديد   گفتم بود !!

 

 چون فكر كنم ديگه كامپيوتري در كار نباشه .

 

 

دو ثانيه موس رو عكس نگه داريد   لطفا !

 

 

 

حميد دايي در حال تركاندن كامپيوتر سمانه

 

 

اون تلاش حميد دايي  آدم رو  ياد فيلم هاي خنثي سازي بمب مي انداخت .

 

قطع كردن سيم قرمز يا آبي   

 

آخرش هم ما نفهميديم تو فن كامپيوتر روغن ميريخت يا چسب قطره اي !!!! 

 

قيافه سمانه بعد از خواندن :                                         

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط حمیدرضا در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 16:1 |
سلام به تک تک بچه های گل فامیل

نماز روزه هاتون قبول باشه.

 

مشاهده میکنید که چند وقتی میشه که حضور من در وبلاگ به صورت قابل مشاهده ای کمرنگ شده

فکر کنم همتون بدونید چرا ولی بازم میگم: ما خونمون رو عوض کردم و خونه ی جدید از شانس خوبه من تلفن نداره و ما هم به علت کوتاه بودن مدت اقامتمون توی این خونه برای گرفتن تلفن اقدامی نکردیم

 

بالاخره نتایج کنکور فنی هم اعلام شد و من هم به جمع پشت کنکوری ها پیوستم.

 

فعلاْ هم کم شدن پست هام همینطور ادامه داره تا وقتی از اینجا بریم.

 

                       (این پست فقط جنبه ی توضیحی دارد و هیچ ارزش قانونی دیگری ندارد) 

 

                                              به امید موفقیت همگی

 

+ نوشته شده توسط حمید دایی در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 20:18 |
                                                                                                            پیوست:صلوات

 از:امیرو                                                                                                  

به:فرمانده پایگاه

موضوع:تحدید نظر کنید اقا

با سلام خدمت مدیریت محترم وبلاگ .ضمن ارزوی توفیق برای شما و تمامی خدمتگذاران مخلص و با عنایت به پیشرفت روز افزون این وبلاگ خواهشمند است در راستای اتحاد فامیلی و حکومت صلح مطلق و در جهت بازیابی سعید و  احیای سنت مرام و معرفت  اقدامات لازم را مبذول نمایید.(حمید دایی یکمی به راست .سعید بیاد سر جاش.) 

                                                                                                    و من الله التوفیق

                                                                                                            امیرو 

+ نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 3:12 |
سلام بچه ها..

چند روز نبودم .البته بی دلیل هم نبوده.از یه طرف میخواستم یکمی جو وبلاگ اروم بشه و کل کل ها تموم بشه  وابا از اسیاب بیوفته از یه طرف هم خیلی حالم گرفته شده.شاید بخواید بدونید چرا.

میگم.میگم تا بدونید کجا زندگی میکنید و چه مدیر هایی دور مون رو گرفتن و توی چه محیطی باید پیشرفت کنیمو تبدیل بشیم به ادمای مفید فردای مملکت عزیزمون.

تا حالا شده ببینید کسی که توی کنکور سراسری(دقت کنید سراسری .یعنی همون فرصت تحصیل برابر برای همه)رتبه ۱ رو اورده نتونه توی فرم انتخاب رشته هیچ جایی رو انتخاب کنه و توی خونه بشینه و به ساعتش نگاه کنه و ببینه که کی وقت انتخاب رشته تموم میشه.خوبه که بدونبد امسال توی کنکور کاردانی به کارشناسی رشته مدیریت این اتفاق افتاد.متاسفانه یکی از اعضای فعال و محترم وبلاگ وزینمون گرفتار این موضوع شد .

بعد از اینکه من دفترچه شماره ۱ رو با انتخاب گرایش مدیریت انتخاب کردم و منتظر رسیدن کنکور بودم سازمان سنجش با دفترچه شماره ۲ درست روز قبل کنکور و همزمان با کارت ورود به جلسه اعلام کرد که امسال رشته مدیریت هیچ پذیرشی نداره .البته باید بگم که رتبه ۱ من نبودم اما اون بنده خدا  ۶۷۴  برابر بیشتر از من حرص خورده و هیچ کاری هم از دستش بر نیومده. البته سازمان سنجش به ما این امیدواری رو داده که برای سال دیگه سعی کنیم  و چشممون به دفترچه شماره ۲ سال دیگه باشه.

 

 

 

+ نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 2:57 |
سلام بچه ها

همگی خسته نباشید .

بالاخره من هم به جمع اون بالایی های وبلاگ (اون عکس بالا) پیوستم.

در ضمن باید بگم که اون ۲تا حمیدا ۱ترم دیگه از درسشون مونده. مگه نه حمیدا؟

میبینم که هنوز پست های فرهنگیتون رو شروع نکردید و همچنان مشغول کل کل کردن با همدیگه هستین؟

دخترا هم که به قول حمید رضا نیومدن نیومدن وقتی اومدن چه شاکی اومدن. به نظر می آد خطر ناک باشن.

امیر تو شیرینی ندادیا.

 بچه ها این کاری که ما اینجا داریم میکنیم توی یاهو مسنجرم میشه انجام دادا !! بیخیال این کل کل ا بشین یه حالی به وبلاگ بدیم بابا .

پس کجاست این مدیر خدمتگذار؟

  

 

                                                     به امید موفقیت                      

 

                                          

+ نوشته شده توسط حمید دایی در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 0:26 |
بازم سلام

ایول به این پسرا ، بالاخره روی دخترا رو کم کردن و مجبورشون کردن لااقل یه پست بذارن

می گم این خانم دکتر هم نیو مد نیومد ، ولی وقتی اومد خیلی شاکی اومدا!!!!!!

سهیلا ،مگه سر فونت و اندازه قلم  به توافق نرسیده بودیم ، این چه اندازه افتضاحی که انتخاب کردی!!!

راستی لازم بگم که من تازه  ترم ۷ دانشگاهمه ، اینو جهت اطلاع اون یکی دختر فامیلمون گفتم !!

 

+ نوشته شده توسط حمیدرضا در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 11:43 |
 همیشه حضور فعالی در کامنت گذاری داشتم، و حالا یه شروع جدی  :

اینجا همه خودشونو معرفی کردن، منم لازم می دونم از صنف بانوان دفاع کنم. اولین تصویر سمت چپ، بزرگ بچه های فامیل، دختر خاله ی عزیزمه. همون جور که خودش توی کامنت اشاره کرده بود، الان مشغول ارائه و دفاع از پایان نامه ی ارشدشه. دانشجوی میکروبیولوژی و در مورد موضوع پایان نامه اش، من فقط می دونم روی یه سری میکروب  که کارشون از صبح تا شب تف کردن زباله بود، کار می کرد. تصویر دوم منم، و سومی هم دختر خاله کوچیکه، یعنی آزاده خانومه. رشته ی تجربی و ان شاالله امسال کنکور داره، برای همین فعلن از حضور فعال در وظیفه ی خطیر طایفه مون معافه.

من، این عنصر مهم جامه ی انسانی، فعلن تنها دانشجوی شهرستان فامیل- در شهر باران- و دارای یه خط صفر و فوق العاده رندم- بدو بدو حراجش کردم- که لامصب هیچ جوری فروش نمیره  و ترم سه بیولوژی.

نفر بعدی، امیر، فارغ التحصیل حسابداری سمنان و الان داره در مورد انتخاب رشته ی کارشناسی اش فکر می کنه.

حمید دایی، غریب افتاده ی فامیل، منتظر نتایج کنکور فنی و در حال استفاده از باقیمونده ی تابستونشه (همون علافی خودمونه).

از مورد بعدی رد میشیم و به فرد بنفش رنگ می رسیم، حمیدرضا؛ قاعدتن باید دوران تحصیلش تموم شده باشه، اما همچنان به دانشگاه مراجعه می کنه!! یعنی 4 ساله که داره در رشته ی برق و الکترونیک (که انگار پسرای فامیل به جز امیر سنت شکن، فلّه ای بهش راه پیدا کردن) تحصیل می کنه.

و امّا، و امّا مدیریت عزیز و دوست داشتنی و محترم بلاگ محترم تر ما، حمید آقای گل، ایشون هم مثل عشقشون حمید رضا، دقیقن همون توصیفات در موردشون صادقه و همچنان به امر شریف تحصیل مشغولن (آخه ما هنوز ازش شیرینی فارغ التحصیلی نگرفتیم).

فامیل گسترده و پرجمعیت ما!!! 5 پسر و یه دختر دیگه هم داره که چون در جمع نویسندگان حضور ندارن، نمی دونم حق نوشتن در موردشون رو دارم یا نه.

یه موضوع دیگه مونده و اونم اینه که، بابا، جان هر کی دوست دارین، اینجا که رینگ بوکس نیست، اینقدر کل کل نکنین، می دونین که من یکی لات دخترام، به فکر خودتون نیستین، به فکر مادراتون باشین که یه وقت سیاهپوشتون نشن  .

 

پ.ن:

حمید نوشته: "می نویسیم تا زمان و مکان میانمان فاصله نیندازد". کاش بدونیم اونچه بینمون فاصله میندازه، غرورمونه و نه زمان و مکان و روزگار. فکر می کنم به تجربه های خوبی توی سفر متحدانه مون دست پیدا کردیم.

 

 به امید موفقیت بلاگمون و با هم بودن و موندنمون.

 

+ نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 0:0 |
سلام بچه ها..

البته بهتره بگم سلام پسرا.

اخه دیگه هیچ اثری از جنس ضعیف تو این وبلاگ پیدا نمیشه.باز قبلا یکی بود که  با اسمای عجیب غریب

بازار سیاه راه انداخته بود(البته فقط کامنت)اونم دیگه نیست.

من میگم بهتره اسم وبلاگ رو عوض کنیم .من چند تا اسم پیشنهاد میکنم.انتخابش با فرمانده پایگاه.

پسر بچه های فامیل.   حمیدها و امیرو.   نردونی یا وبلاگ نرها .یا مثلا چند تا از بچه های فامیل.

بلکه اینجوری به غیرت نداشته دخترا بر بخوره.

+ نوشته شده توسط امیر در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 17:58 |
سلام  به پسرای وبلاگ نویس فامیل

دخترا هم که برن.......

عکس حمید دایی هم که اضافه شد و دیگه جمع پسرا تکمیل شد

واقعا که حمید جون دمت گرم

 یه پارچه اقایی ...از هر انگشتت یه هنر می چکه .... دیگه وقتشه که برات استین بالا بزنیم .

راستی حمید از امازاده چه خبر؟

بچه ها من میخواستم یه ۳gp  از حرم امام رضا بذارم تو وبلاگ اما نشد باید چه کار کنم ..

حجمشم کمه ۸۰ کیلو یی میشه!

+ نوشته شده توسط حمیدرضا در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 14:58 |