پاره ترین قسمت دنیا،
کفش هایم کو ؟
دم در چیزی نیست
لنگه های کفش من این جاها بود.
زیر اندیشه ی این جا کفشی.
مادرم شاید اینجا دیشب
کفش خندان مرا برده باشد به اتاق
که کسی پا نتپاند در آن.
هیچ جایی اثر از کفشم نیست.
نازنین کفش مرا درک کنید.
کفش من کفشی بود کفشستان
و به اندازه انگشتانم معنی داشت.
پای غمگین من احساس عجیبی دارد.
شست پای من از این غصه ورم خواهد کرد،
شست پایم به شکاف سر کفش عادت داشت.
نبض جیبم امروز
تندتر می زند از قلب خروس که در اندوه غروب
کپن مرغش باطل نشود...
جیب من از فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق
که پی کفش به کفاش محل خواهد داد
خواب در چشم ترش می شکند.
کفشهای من پاره ترین قسمت این دنیا بود.
سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود.
یاد باد آنکه نهانش نظری با ما بود.
دوستان! کفش پریشان مرا کشف کنید.
کفش می فهمید که کجا باید رفت،
که کجا باید خندید.
کفش من له می شد گاهی
زیر کفش حسن و جعفر و عباس و علی
توی صف های دراز.
کفش هایم کو ؟؟؟!
+ نوشته شده توسط سمانه در جمعه دوم شهریور 1386 و ساعت
0:0 |