تبليغاتX
بچه های فامیل


در برابر وحشي ترين تازيانه ها،
سكوت مردانه و غرور آميز مرد نبايد بشكند.
در برابر هيچ دردي، لب مرد به شكوه نبايد آلوده گردد.
من از ناليدن بيزارم.
سنگين ترين دردها و خشن ترين ضربه هاي آفرينش،
تنها مي توانند مرا به سكوت وادارند.
ناليدن، زاريدن، گله كردن و
 شكايت، بد است.

 

 (دکتر علی شریعتی)

 

+ نوشته شده توسط سمانه در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 15:45 |

نامم را پدرم انتخاب كرد

نام خانوادگي ام را يكي از اجدادم!

 

       راهم را ديگر بگذاريد خودم انتخاب بكنم...

 

پ.ن. از این ابیات خوشم اومد امیدوارم شما هم لذت ببرید:

 

حافظ : اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل ما را / به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را

 

صائب : اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل ما را /به خال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را / هر آن كس چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد / نه چون حافظ كه مي بخشد سمرقند و بخارا را

 

 شهريار : اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل ما را / به خال هندويش بخشم تمام روح و اجزا را / هر آن كس چيز مي بخشد به سان مرد مي بخشد / نه چون صائب كه مي بخشد / سر و دست و تن و پا را / به خاك گور میبخشند / نه بر آن ترك شيرازي / كه برده جمله دلها را

 

 

پیشاپیش سال نو مبارک  

 

+ نوشته شده توسط سمانه در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 14:32 |

هیچ فکر کرده اید که چرا گاه می گویند زندگی زیبا یا چیزی شبیه به آن است؟

لااقل من مخالفم!

امروز بیست و هشتم ماه است و با یک حساب سرانگشتی دقیقاً چهار روز می گذرد.

آری! هشت بار ساعت هفت و نیم شده است و من هنوز اینجایم.

نیم ساعت به هشت شب بیست و چهارم مانده بود که من برای فضولی به این خانه ی لعنتی وارد شده و گشتی در اتاق زدم.

با وجود هوای نسبتاً سرد آن روز، از باز بودن پنجره ها تعجب کردم. آنجا به نظر متعلق به دختر جوانی می آمد که شاید بین بیست الی بیست و پنج سال داشت. یک کاسه شیرینی روی میز عسلی کنار صندلی قرار داشت. ابتدا روی شیرینی ها نشستم و کمی خوردم.

بعد ناگهان در اتاق باز شد. از هول به سرعت از روی کاسه به سوی پنجره پریدم. اما از فرط عجله به شیشه اصابت کردم. دخترک که متوجه حضور من در اتاق نشده بود به پنجره نزدیک شد و با یک حرکت سریع پنجره ی اتاق را بست.

الان دقیقاً چهار روز است که در شکاف میان این دو پنجره ی کشوئی مانده ام.

 

آخر زندگی یک مگس چطور می تواند زیبا باشد؟

 

 

+ نوشته شده توسط سمانه در شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت 7:42 |

چند سال پیش با سایتی آشنا شدم. و چند روز پیش این متن رو  توی سایت خوندم. ازش استفاده می کنم و به همه به خصوص به بچه های فامیل پیشنهاد می کنم برای یه بارم شده سری به اینجا بزنید.

 

آیا دین ما نسبت به انسانها کمتر از وظیفه مان نسبت به کرم هاست؟

می توان نفسی بود در گلوی دیگری... می توان قلبی بود در سینه ی کودکی... می توان خوراک کاملی بود برای کرم ها...

تو! کدام را انتخاب می کنی؟...

 

نگران نباش! کرم ها گرسنه نمی مانند.

 

+ نوشته شده توسط سمانه در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 12:0 |

چند سال پیش تو یه کتاب نمازی رو دیدم که قضای تمام نمازهای عمر محسوب میشد. متاسفانه منبع اون رو یادداشت نکردم ولی اینجا میذارم تا اگر کسی خواست ادا کند (متن روایت را در ادامه ی مطلب نوشتم).

جمعه ی آخر ماه رمضان دو تا دو رکعت، که در هر رکعت بعد از حمد، یک آیة الکرسی و پانزده مرتبه سوره ی کوثر خوانده شود. بعد از نماز هم دعای زیر؛ ان شاالله که مقبول افتد.

التماس دعا.

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

یا سامِعَ الصّوت یا جامِع الفَوت یا مُحَیَّ العِظامَ بَعدَ المَوت صلّ عَلی محمّدً و آل محمّد و جَعَل لي فرجاً مِمّا اَنا فیه اِنَّکَ تَعلَمَ و انتَ تَقدِرَ و لا اَقدِرَ و انتَ عَلّامُ الغُیُوب یا واهِبَ العَطایا یا غافِرَ الخَطایا یا سُبُوحُ یا رَبِّ المَلائِکَةِ و الرّوح رَبَََّ اِغفَر و اَرحِم و تَجاوَز عَمّا تَعلَم اِنَّکَ انتَ العَلیُّ الاَعظَم یا ساتِرَ العُیوب یا کاشِفَ الکُروب یا غافِرَ الذُنُوب یا ذِالجَلالِ و الاِکرام

بِرَحمَتِکَ یا ارحَمَ الرّاحِمین

 

پ.ن: کاستی ها رو به کمالات خودتون ببخشید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سمانه در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 و ساعت 0:0 |

آخر ترم پیش اعلام کردن که از 20 شهریور کلاسها شروع میشه، چون برنامه ریزی خیلی دقیق به نظر میومد و حتی امتحانات دو ترم دیگه هم تعیین شده بود، هر چی توی تابستون بچه های فامیل گفتن که محاله بیستم شروع بشه تو کت ما نرفت که نرفت...

القصه، دو هفته ی پیش تی وی اعلام کرد شروع همه ی دانشگاه ها اول مهره، ما هم از اونجا که اطلاع رسانی سایت آموزش دانشگاه کاملن به روز!! بود، زنگ زدیم دفتر آموزش و صحت اخبار برامون روشن شد، بلیط آخر هفته مونو کنسل کردیم و دوباره برای یک هفته بعد بلیط گرفتیم.

بعد گفتن حذف و اضافه از سی و یکم شروع میشه، و باز هم به علت کارآمد بودن انتخاب واحد اینترنتی به سرعت تمام خودمون رو برای اضافه کردن واحدهایی که توی سایت اصلن بالا نیومده بود! به محل تحصیل رسوندیم. صبح علی الطلوع (10 بامداد) بیدار شدیم و در حال حاضر شدن بودیم که بچه ها سر رسیدند و گفتند حذف و اضافه به هفتم مهر موکول شده؛ باعث و بانی اش هم افرادی مثل ساجده ی خودمون بود که از ذوق مرگی عروسیش  یادش رفته بود انتخاب واحد بکنه...

حالا چرا ما از این ماجرا بی خبر بودیم؟ چون صبح روز سی و یکم سایت دانشگاه به روز شده و تاریخ جدید حذف اعلام شده بود و به قول یکی از بچه های سایت، سامانه ی آموزش اینترنتی برای پا گرفتن نیاز به قربانیانی داره که ما هم جزو اولین سری این تباه شدگان بودیم.

فرداش که اول مهر بود، رفتیم سر کلاس. مثل بچه های کلاس اول همه ی سی چهل نفر توی کلاس حاضر بودیم ولی اساتید لارج زیست که هفته ی اول با قدومشون چشمان مارو مزین نمی کنن!!

نتیجه چی شد؟؟ برگشتیم خوابگاه، کیفمونو برداشتیم و بازگشتیم به ولایت. به این میگن دهکده ی جهانی... در عرض یک هفته باید چهار بار 6 ساعت راهو بری و بیای. فقط به خاطر سایت به روز دانشکده.

 

پ.ن: حالا این وسط کسی ضرر کرد یا نه، نمی دونم. ولی میدونم مامان گلم تنها نفع رو برد. هم خونه اش اساسن یه جارو و نظافت اساسی شد، و هم نوچه ی وفادارش برای مراسم قرعه کشی صندوق حضور داره.

 

+ نوشته شده توسط سمانه در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت 0:0 |

نمی دونم شده وقت افطار بیرون از منزل باشین؟ توی خیابان، اتوبوس و یا هر جای عمومی دیگه؟ هیچ متوجه جو محیط شدین؟ یه حال و هوای خوب و قشنگ، یه جور حس صمیمیت بین افراد به چشم می خوره. هر کس سعی می کنه با کوچکترین دارایی اش، دیگری رو بر سر سفره ی دلش مهمون کنه.

علت این تغییر رفتار در همه ی ما چی می تونه باشه؟ ... چه چیزی جز عشق و یاد منبع اصلی مهر و صفا، می تونه این چنین دلهامونو صیقل بده و اون رو تجلی گاه خصلت های زیبای خداگونه کنه؟ (فقط ای کاش این رفتار قشنگ محدود به این یک ماه گرم نبود...)

پس... چه بهتر که دعا کنیم و سعیمون براین باشه تا خدا را از پس زمینه ی زندگیمون وارد صحنه کنیم و بذاریم تا حکمران بی بدیل تک تک ثانیه های عمرمون باشه.

 

 پ.ن: اگه اون دنیا منو تو بهشت راه ندن، عمرن اگه بذارم از روی پل صراط رد بشی... تفهیمه دااااش؟؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط سمانه در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 و ساعت 0:0 |
اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نيست
ژتوني دارم
خرده عقلی
سر سوزن شوقي
 
 اهل دانشگاهم پيشه ام گپ زدن است
گاه گاهي مي نويسم تكليف
مي سپارم به شما
تا به يك نمره ی ناقابل بيست
كه در آن زنداني ست
دلتان زنده شود
چه خيالي چه خيالي ميدانم
گپ زدن بيهوده است
خوب ميدانم دانشم بيهوده است
اوستاد از من پرسيد
چقدر نمره ز من مي خواهي
من از او پرسيدم: دل خوش سيري چند
 
 اهل دانشگاهم
قبله ام آموزش
جانمازم جزوه
مشق از پنجره ها مي گيرم
همه ذرات وجودم متبلور شده است
درس هايم را وقتي مي خوانم
كه خروس مي كشد خميازه
مرغ و ماهي خواب است
 
 خوب يادم هست
مدرسه باغ آزادي بود
درس بي كرنش مي خوانديم
نمره بي خواهش مي آورديم
تا معلم پارازيت مي انداخت
همه غش مي كرديم
كلاس چقدر زيبا بود و معلم
چقدر حوصله داشت
درس خواندن آنروز
مثل يك بازي بود...
 پ. ن: من هیچ مشکل شخصی ای با آقای سهراب ندارماااا!!!

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 و ساعت 0:0 |

توی موج ابر و باد

یه روزی مهدی میاد

یه غروب آتشین که زمین ذوب حرارت خداست

کوچه ها همه چراغونی میشه

دیوارا همه آیینه بندونی میشه

توی بهت انتظار

کوچه ها داد میزنن یکی اومد

جاده فریاد میزنه مهدی اومد

 

+ نوشته شده توسط سمانه در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت 0:0 |
 تهاجم فرهنگی!!

 

+ نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت 0:0 |

حسین در مرگ پیامبر شاید از همه بی تاب تر بود. او اگرچه آن زمان کودک بود، اما این جراحت قلبش تا بزرگی التیام نیافت. آن قدر بغض کرد، آن قدر لب برچید، آن قدر گریه کرد که آتش به جان فرشتگان آسمان زد و اگر کفر نبود می گفتم که خدا هم بی تاب شد از این همه بی تابی. آن قدر که محمدی کهتر، شبیهی از پیامبر را بعدها در دامان حسین گذاشت تا جگر سوخته اش بدان التیام بیابد... و چنین بود که "علی اکبر" زاده شد.

 

به همه ی دوستان، مطالعه ی کتاب "پدر، عشق و پسر" (به قلم توانای سید مهدی شجاعی) رو جدن پیشنهاد می کنم؛ به امید این که شاید قدمی هر چند کوچک و نوپا برای شناخت عظمت عزیزترین جوان عالم باشه.

 

میلاد مبارک سقای ناشناس دشت کربلا رو به آقاجان تبریک میگم.

 

+ نوشته شده توسط سمانه در شنبه سوم شهریور 1386 و ساعت 0:0 |

پاره ترین قسمت دنیا،

کفش هایم کو ؟

دم در چیزی نیست

لنگه های کفش من این جاها بود.

زیر اندیشه ی این جا کفشی.

مادرم شاید اینجا دیشب

کفش خندان مرا برده باشد به اتاق

که کسی پا نتپاند در آن.

هیچ جایی اثر از کفشم نیست.

نازنین کفش مرا درک کنید.

کفش من کفشی بود کفشستان

و به اندازه انگشتانم معنی داشت.

پای غمگین من احساس عجیبی دارد.

شست پای من از این غصه ورم خواهد کرد،

شست پایم به شکاف سر کفش عادت داشت.

نبض جیبم امروز

تندتر می زند از قلب خروس که در اندوه غروب

کپن مرغش باطل نشود...

جیب من از فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق

که پی کفش به کفاش محل خواهد داد

خواب در چشم ترش می شکند.

کفشهای من پاره ترین قسمت این دنیا بود.

سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود.

یاد باد آنکه نهانش نظری با ما بود.

دوستان! کفش پریشان مرا کشف کنید.

کفش می فهمید که کجا باید رفت،

که کجا باید خندید.

کفش من له می شد گاهی

زیر کفش حسن و جعفر و عباس و علی

توی صف های دراز.

کفش هایم کو ؟؟؟!

 

+ نوشته شده توسط سمانه در جمعه دوم شهریور 1386 و ساعت 0:0 |
 همیشه حضور فعالی در کامنت گذاری داشتم، و حالا یه شروع جدی  :

اینجا همه خودشونو معرفی کردن، منم لازم می دونم از صنف بانوان دفاع کنم. اولین تصویر سمت چپ، بزرگ بچه های فامیل، دختر خاله ی عزیزمه. همون جور که خودش توی کامنت اشاره کرده بود، الان مشغول ارائه و دفاع از پایان نامه ی ارشدشه. دانشجوی میکروبیولوژی و در مورد موضوع پایان نامه اش، من فقط می دونم روی یه سری میکروب  که کارشون از صبح تا شب تف کردن زباله بود، کار می کرد. تصویر دوم منم، و سومی هم دختر خاله کوچیکه، یعنی آزاده خانومه. رشته ی تجربی و ان شاالله امسال کنکور داره، برای همین فعلن از حضور فعال در وظیفه ی خطیر طایفه مون معافه.

من، این عنصر مهم جامه ی انسانی، فعلن تنها دانشجوی شهرستان فامیل- در شهر باران- و دارای یه خط صفر و فوق العاده رندم- بدو بدو حراجش کردم- که لامصب هیچ جوری فروش نمیره  و ترم سه بیولوژی.

نفر بعدی، امیر، فارغ التحصیل حسابداری سمنان و الان داره در مورد انتخاب رشته ی کارشناسی اش فکر می کنه.

حمید دایی، غریب افتاده ی فامیل، منتظر نتایج کنکور فنی و در حال استفاده از باقیمونده ی تابستونشه (همون علافی خودمونه).

از مورد بعدی رد میشیم و به فرد بنفش رنگ می رسیم، حمیدرضا؛ قاعدتن باید دوران تحصیلش تموم شده باشه، اما همچنان به دانشگاه مراجعه می کنه!! یعنی 4 ساله که داره در رشته ی برق و الکترونیک (که انگار پسرای فامیل به جز امیر سنت شکن، فلّه ای بهش راه پیدا کردن) تحصیل می کنه.

و امّا، و امّا مدیریت عزیز و دوست داشتنی و محترم بلاگ محترم تر ما، حمید آقای گل، ایشون هم مثل عشقشون حمید رضا، دقیقن همون توصیفات در موردشون صادقه و همچنان به امر شریف تحصیل مشغولن (آخه ما هنوز ازش شیرینی فارغ التحصیلی نگرفتیم).

فامیل گسترده و پرجمعیت ما!!! 5 پسر و یه دختر دیگه هم داره که چون در جمع نویسندگان حضور ندارن، نمی دونم حق نوشتن در موردشون رو دارم یا نه.

یه موضوع دیگه مونده و اونم اینه که، بابا، جان هر کی دوست دارین، اینجا که رینگ بوکس نیست، اینقدر کل کل نکنین، می دونین که من یکی لات دخترام، به فکر خودتون نیستین، به فکر مادراتون باشین که یه وقت سیاهپوشتون نشن  .

 

پ.ن:

حمید نوشته: "می نویسیم تا زمان و مکان میانمان فاصله نیندازد". کاش بدونیم اونچه بینمون فاصله میندازه، غرورمونه و نه زمان و مکان و روزگار. فکر می کنم به تجربه های خوبی توی سفر متحدانه مون دست پیدا کردیم.

 

 به امید موفقیت بلاگمون و با هم بودن و موندنمون.

 

+ نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 0:0 |