تبليغاتX
بچه های فامیل
در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت.

 

+ نوشته شده توسط حمید دایی در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 و ساعت 0:1 |
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحانات پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند اما وقتی به شهر خود برگشتند فهمیدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه ؛ امتحان دوشنبه صبح بوده است . بنابر این تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند آنها به استاد گفتند : ما به شهر دیگری فته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم به همین دلیل دوشنبه دیروقت به خانه رسیدیم ....

استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها فردا بیایند و امتحان بدهند چهار دانشجوی پینوکیوی ما روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه ی امتحانی را داد و از آنها خواست تا شروع کنند آنها به اولین سوال نگاه کردند که ۵ نمره داشت و سوال بسیار آسانی بود و به راحتی به آن پاسخ دادند سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال ۹۵ امتیازی پشت برگه پاسخ دهند سوال این بود : کدام لاستیک پنچر شده بود ؟ !!!!

+ نوشته شده توسط حمید دایی در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 و ساعت 0:0 |
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر.     و چند روز بعد پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام.
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم



+ نوشته شده توسط حمید دایی در یکشنبه چهارم اسفند 1387 و ساعت 0:0 |
کنون رزم Virus و رستم شنو
دگر ها شنیدستی این هم شنو

که اسفندیارش یکی Disk داد
بگفتا به رستم که ای نیکزاد

در این Disk باشد یکی File ناب
که بگرفتم از Site افراسیاب

برو حال می کن بدین ِDisk هان
که هم نون و هم آب باشد در آن

تهمتن روان شد سوی خانه اش
شتابان به دیدار رایانه اش

چو آمد به نزد Mini Tower اش
بزد ضربه بر دکمه Power اش

دگر صبر و آرام و طاقت نداشت
مر آن Disk را در Drive اش گذاشت

نکرد هیچ صیر و نداد هیچ لفت
یکی List از روت Diskette گرفت

در آن Disk دیدش یکی File بود
بزد Enter آنجا و اجرا نمود

کزآن یک Demo شد پس از آن عیان
ابافیلم و موزیک و شرح بیان

به ناگه چنان سیستمش کرد Hang
که رستم در آن ماند مبهوت و منگ

چو رستم دگر بار Reset نمود
همی کرد Hang و همان شد که بود

تهمتن کلافه شد و داد زد
ز بخت بد خویش فریاد زد

چو تهمینه فریاد رستم شنود
بیامد که لیسانس رایانه بود

بدو گفت رستم همه مشکلش
وز آن Disk و برنامه خوشگلش

چو رستم بدو داد قیچی و ریش
یکی دیسک Bootable آورد پیش

یکی Toolkit اندر آن دیسک بود
برآورد آن را و اجرا نمود

همی گشت Toolkit، Hard اندرش
چو کودک که گردد پی مادرش

به ناگه یکی رمز Virus یافت
پی حذف امضای ایشان شتافت

چو Virus را نیک بشناختش
مر از Boot Sector برانداختش

یکی ضربه زد بر سرش Toolkit
که هر Byte آن گشت هشتاد Bit

به خاک اندر افکند Virus را
تهمتن به رایانه زد بوس را

چنین گفت تهمینه با شوهرش
که این بار بگذشت از پل خرش

قسم خورد رستم به پروردگار
نگیرد دگر Disk از اسفندیار

+ نوشته شده توسط حمید دایی در سه شنبه هشتم بهمن 1387 و ساعت 0:5 |
خط اول: نوع بوق
خط دوم: معنی
خط سوم: کاربرد - نشانه


۱بوق کوچولو
سلام علیک
احوال پرسی با راننده آشنا


۲بوق
به...خیلی مخلصیم
احوال پرسی با راننده آشنا


۳بوق
کجایی بی وفا
احوال پرس با راننده آشنا


۵۶۹بوق
کجا؟؟؟
ویژه مسافرکشی


بوق بدون وقفه به مدت نیم ساعت
بدو بیا دیر شد
صدا زدن خانم جهت رفتن به مهمانی


بوق بدون وقفه معمولی با آهنگ
دید دید ... دیدید دید!!
جلوی مراکز درمانی هنگام مشاهده ماشین عروس حتی خالی!


نصب بوق قطار روی پیکان
ندارد
نشانه ذوق سرشار راننده


نصب بوق کامیون روی موتور سیکلت
ندارد
نشانه بزرگواری موتور سوار


نصب آژیر بجای بوق
بی بو.. ببو ...
ویژه رانندگانی که عشق پلیس بازی دارند


نصب صدای خروس به جای بوق
قوقولی قوقو...
ویژه روستایی های عزیز که سالهاست از روستا دور مانده اند!!

+ نوشته شده توسط حمید دایی در جمعه چهارم بهمن 1387 و ساعت 1:13 |
مرد دیر وقت،خسته ازکار به خانه برگشت
دم در پسر 5ساله اش را دید که در انتظار او بود:
سلام بابا!یک سوال از شما بپرسم؟
بله حتما چه سوالی؟
بابا !شما برای هرساعت کارچقدر پول میگیرید؟
مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟
فقط می خواهم بدانم.
اگر باید بدانی بسیارخوب می گویم:20 دلار!
پسرکوچک درحالی که سرش پائین بود آه کشید
بعد به مرد نگاه کرد و گفت:میشود به من 10دلار قرض بدهید؟
مرد عصبانی شدو گفت :من هر روز سخت کار می کنم و پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم
پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.
بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شدو فکر کردکه با پسرکوچکش خیلی تند وخشن رفتارکرده شاید
واقعا چیزی بوده که اوبرای خریدنش به 10دلار نیازداشته است.به خصوص اینکه خیلی کم پیش
می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
خوابی پسرم؟
نه پدر، بیدارم
من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم
را سر تو خالی کردم. بیا این 10د لاری که خواسته بودی
پسر کوچولو خندید، و فریاد زد: متشکرم بابا
بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد
مرد وقتی دیدپسرکوچولو خودش هم پول داشته،دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت:با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟
پسر کوچولو پاسخ داد:برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا 20 دلار دارم
آیا می توانم یک ساعت از کارشمابخرم تافردا زودتر به خانه بیایید؟
من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم

+ نوشته شده توسط حمید دایی در دوشنبه سی ام دی 1387 و ساعت 15:43 |

+ نوشته شده توسط حمید دایی در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 و ساعت 0:34 |
و اما جواب:



يکي از کليد ها را روشن کنيد و يکي دو دقيقه بعد آنرا خاموش نماييد. حالا کليد ديگري را روشن کنيد و به اتاق چراغها برويد. چراغي که روشن است مربوط است به کليد دوم. دو چراغ ديگر را لمس کنيد، آنکه گرم است مربوط است به کليد اول و البته آنکه سرد است مربوط است به کليد سوم است.

اگر شما نتوانستيد اين معما را حل کنيد يقينا به اين دليل بوده است که به فيزيک معما که همانا حرارت توليد شده در چراغها است توجه نداشتيد و فکر خود را متمرکز بر تناظر چراغها و کليدها نموديد، راه حلي که هرگز شما را به جواب نخواهد رساند.
توان چراغها هم هيچ ربطي به حل معما ندارد. آنها را فقط براي گمراه کردن شما در معما گنجانده شده است.

+ نوشته شده توسط حمید دایی در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 15:13 |
بیل گیتس این معما رو برای استخدام مهندس هاش طرح کرده بود.

آقایون مهندسا جواب بدین ببینیم (البته ساده س ها)

 

دو اتاق در مجاورت هم قرار دارند. هر کدام یک در دارند ولی هیچکدام پنجره ندارند. درهایشان که بسته باشد درون اتاقها کاملا تاریک است. در یک اتاق سه چراغ برق به توانهای ۱۰۰، ۱۵۰ و ۲۰٠ وات و در اتاق دیگر سه کلید برق مثل هم وجود دارد.( لطفا به شکل زیر نگاه کنید) ما نمیدانیم کدام کلید کدام چراغ را روشن میکند( مثلا نمیدانیم آیا کلید وسطی مربوط است به چراغ وسطی یا به چراغهای دیگر اما بطور قطع میدانیم که هر کدام از کلید ها یکی از چراغها را روشن میکند. همچنین ترتیب چراغها را هم نمیدانیم ). شما معلوم کنید که هر کلید مربوط به کدام چراغ است. برای اینکار و در شروع، شما باید در اتاق کلیدها باشید و کار را از آنجا شروع کنید. شما میتوانید هر چند مرتبه که بخواهید کلیدها را روشن و خاموش کنید. اما شما تنها هستید و نمیتوانید از کسی کمک بگیرید و هیچگونه وسیله ای هم خواه برقی خواه غیر برقی بهمراه ندارید و مهمتر از همه اینکه شما حق ندارید بیش از یکبار وارد اتاق چراغها شوید و وقتیکه وارد شدید و بیرون آمدید، دیگر نمیتوانید مجددا وارد آن اتاق بشوید.

حال بفرمایید که هر کلید کدام چراغ را روشن می کند؟


+ نوشته شده توسط حمید دایی در دوشنبه شانزدهم دی 1387 و ساعت 22:54 |

روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند.آنها تصمیم گرفتند تا قایم موشک بازی کنند.

متاسفانه انشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت. او باید تا ۱۰۰ میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد.

همه پنهان شدند الا نیوتون …

نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد. دقیقا در مقابل انشتین!

انشتین شمرد 97، 98، 99 و 100

او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون در مقابل چشماش ایستاده. انشتین فریاد زد نیوتون بیرون ( سک سک) نیوتون بیرون (سک سک.)

نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم.

او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم!

تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست…

نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام… که منو نیتون بر متر مربع میکنه

از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر یک پاسکال می باشد، بنابراین من پاسکالم، پس پاسکال باید بیرون بره!! (پاسکال ساک ساک).

+ نوشته شده توسط حمید دایی در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت 21:13 |
حوالی سال 1230 ه.ش:

مرد: دختره‌ خير نديده! تا نكشمت راحت نميشم!
زن: آقا ، حالا يه غلطی كرد! شما بگذر. نامحرم كه تو خونه مون نبوده. حالا يه بار بلند خنديده!
مرد: بلند خنديده؟! اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا ميخواد بره بقالی ماست بخره! همش تقصير توئه كه درست تربيتش نكردی. نخير نميشه. بايد بكشمش! (بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده می‌شه و دختر گناهكارشو می‌بخشه!)
زن: آقا خدا سايه شما رو هيچوقت از سر ما كم نكنه.

نيم قرن بعد ، سال 1280:

مرد: واسه من می‌خوای بری مدرسه درس بخونی؟! می‌كشمت تا برات درس عبرت بشه!
زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خدای نكرده می‌گيره‌ها! شكر خورد. ديگه از اين شكرها نمی‌خوره. قول ميده!
زن: وای آقا تو رو خدا از خونش بگذرين. منو به جای اون بكشين! (بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده می‌شه و دختر گناهكارشو می‌بخشه!)
زن: خدا شما رو تا ابد واسه ما نگه داره.

يك قرن بعد از اولين رويداد ، سال 1330:

مرد (بعد از گرفتن كمی زهر چشم و شكستن چند تا كاسه و كوزه!): چی؟! دانشسرا؟! دختره چشم سفيد حالا می‌خوای بری دانشسرا؟! مردم از فردا نميگن آقا رضا غيرتت كو؟!
زن: آقا ، تو رو خدا خودتونو كنترل كنين. خدای نكرده سكته می‌كنين! (بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده می‌شه و دختر گناهكارشو می بخشه!)
زن: آقا الهی صد سال سايه تون بالای سر ما باشه.

حوالی سال 1360:

فرياد مرد خونه تا هفت خونه اونطرف تر ميرسه كه: بله؟! ميخواد بره سر كار؟! يعنی من ديگه انقدر بی غيرت و بدبخت شدم كه دخترم بره سر كار ؟!
زن: حالا تو عصبانی نشو. دوستاش يادش دادن اين حرفا رو! خدا تو رو برای ما حفظ كنه.

همين چند سال پيش ، سال 1380:

مرد: كجا؟! می‌خوای با اين مانتو آستين كوتاه و شلوارك (شلوار برمودا) بری بيرون؟! می‌كشمت! من ، تو رو ، می‌كشم! زن: ای آقا ، خودتو ناراحت نكن بابا. الان ديگه همه همينطورين!
مرد: من اينطوری نيستم! دختر ، لااقل يه كم اون شلوارو پایين‌تر بكش كه زانوتو بپوشونه! نه ، نه ، نمی‌خواد! بدتر شد! همون بالا ببنديش بهتره!
زن: مرد خدا عمرت بده كه دركش كردی!

چند سال بعد ، سال 1390:

مرد: آخه خانم اين چه وضعيه؟ روزی كه اومدم خواستگاری گفتم نميخوام زنم اين ريختی لباس بپوشه ، گفتی دوره اين امل بازيها تموم شده ، گفتم چشم! تمام خونه و املاكم رو هم كه برای مهريه به نامت كردم. حق طلاق رو هم كه ازم گرفتی. حالا ميگی بشينم توی خونه بچه داری كنم؟!

زن: عزيزم مگه چه اشكالی داره؟ مگه تو ماهی چقدر حقوق ميگيری؟ تمام حقوقت هم كه برای كرايه تاكسی و خرج ناهارت و مهدكودك بچه و بنزين و جريمه ماشين ميره! حالا اگه بشينی توی خونه و از بچه نگهداری كنی هم خرجمون كم ميشه هم بچه عقده ای نميشه! آفرين عزيزم. من دارم با دوستام ميرم باشگاه بولينگ! خدا سايه ات رو فعلا" روی سر ما نگه داره!

چند سال بعد ، سال 1400:

دختر: چی؟! چی گفتی؟! دارم بهت ميگم ، ماشين بی ماشين! همين كه گفتم. من قرار دارم ماشينم می‌خوام. می‌خوای بری بيرون پياده برو!
زن: دخترم ، حالا بابات يه غلطی كرد! تو اعصاب خودتو خراب نكن. (بالاخره با صحبتهای زن ، دختر خونه از خر شيطون پياده می‌شه و بابای گناهكارشو می‌بخشه!)
زن: عزيزم خدا نگهت داره كه باباتو بخشيدی!

دو قرن بعد از اولين رويداد ، سال 1430:

زن: عزيزم تو كه انقدر فسيل نبودی! مثلا" بين دوستات به روشنفكری معروفی. آخه چه اشكالی داره؟ اينهمه سال ما زنها بچه دار شديم و به دنيا آورديمشون ، حالا با اين علم جديد و تكنولوژی پيشرفته چند وقتی هم شما مردها از اين كارا بكنين! اصلا" مگه نمی گفتی جد بزرگت هميشه می گفته: چه مردی بود كز زنی كم بود؟
مرد: پس لااقل بذار بيمارستان و جنس و اسم بچه رو خودم انتخاب كنم!
زن: ديگه پررو نشو هر چی هيچی بهت نميگم!
نه ماه بعد وقتی مرد بچه بغل از بيمارستان به خونه مياد زن با عشوه ميگه: مرد من ، يعنی سايه تو تا به دنيا آوردن چند تا بچه ديگه بالای سر ماست؟

آينده ای نه چندان دور ، سال 1450:

چند تا مرد دور همديگه نشستن و در حالی كه سبزی پاك ميكنن آهسته و در گوشی مشغول بحث هستن: آره... ميگن هدف اين جنبش بازگردوندن حق و حقوق ضايع شده مردهاست!

- حق با جمشيده... ببينين اين زنها چقدر از ما سوء استفاده ميكنن! تا وقتی خونه بابامون هستيم كه بايد آشپزی و بچه داری و خياطی ياد بگيريم و توسری بخوريم! بعدشم بدون مشورت با ما زنمون ميدن و زنمون هم استثمارمون ميكنه!

- آره... خب داشتم می گفتم... اسم اين جنبش سيبيليسمه و اعلاميه هاش هر شب ........

در اين هنگام به علت ورود خانم يكی از مردها ، بحث به زياد بودن خاك و علف هرزه قاطی سبزی ها كشيده ميشه!

زن: زود باشين تمومش كنين ديگه! درست تميز كن! من نميدونم اين سايه لعنتی شما تا كی ميخواد روی زندگی ما بمونه؟!

حوالی سال 1530 ه.ش:

راديوی سراسری ، موج تله پاتی (صدای يه خانم): با اعلام ساعت نه شب شما خانمهای عزيز را در جريان آخرين اخبار دنيا قرار ميدهم. به گزارش خبرگزاری بانوپرس ، دقايقی قبل سايه آخرين نمونه بازمانده از جنس مرد از روی كره زمين محو شد! پس از پايان عمر اين موجود از گونه مردها ، از اين پس نام و تصوير اين مخلوقات را فقط در وب پيج های تاريخی و باستان شناسی می توانيد رويت نماييد. ساعت نه و پانزده دقيقه با خبرهای جديدی در خدمت شما بانوان محترم خواهم بود. دينگ دينگ!
+ نوشته شده توسط حمید دایی در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت 1:10 |
• آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلكه دشواری رسیدن به سهولت است
• وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملكرد خود فكر می كنند، نه رفتار و عملكرد شما
• سخت كوشی هرگز كسی را نكشته است، نگرانی از آن است كه انسان را از بین می برد
• اگر همان كاری را انجام دهید كه همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید كه همیشه می گرفتید
• • افراد موفق كارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلكه كارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند
• پیش از آنكه پاسخی بدهی با یك نفر مشورت كن ولی پیش از آنكه تصمیم بگیری با چند نفر
• كار بزرگ وجود ندارد، به شرطی كه آن را به كارهای كوچكتر تقسیم كنیم
• كارتان را آغاز كنید، توانایی انجامش بدنبال می آید
• انسان همان می شود كه اغلب به آن فكر می كند
• همواره بیاد داشته باشید آخرین كلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد
• تنها راهی كه به شكست می انجامد، تلاش نكردن است
• دشوارترین قدم، همان قدم اول است
• عمر شما از زمانی شروع می شود كه اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید
• آفتاب به گیاهی حرارت می دهد كه سر از خاك بیرون آورده باشد
• • وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است كه شما چیز زیادی از آن نخواسته اید
• در اندیشه آنچه كرده ای مباش، در اندیشه آنچه نكرده ای باش
• امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست
• برای كسی كه آهسته و پیوسته می رود، هیچ راهی دور نیست
• امید، درمانی است كه شفا نمی دهد، ولی كمك می كند تا درد را تحمل كنیم
• بجای آنكه به تاریكی لعنت فرستید، یك شمع روشن كنید
• آنچه شما درباره خود فكرمی كنید، بسیار مهمتر از اندیشه هایی است كه دیگران درباره شما دارند
• • هركس، آنچه را كه دلش خواست بگوید، آنچه را كه دلش نمی خواهد می شنود
• اگر هرروز راهت را عوض كنی، هرگز به مقصد نخواهی رسید
• صاحب اراده، فقط پیش مرگ زانو می زند، وآن هم در تمام عمر، بیش از یك مرتبه نیست
• وقتی شخصی گمان كرد كه دیگر احتیاجی به پیشرفت ندارد، باید تابوت خود را آماده كند
• كسانی كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد
• كسی كه در آفتاب زحمت كشیده، حق دارد در سایه استراحت كند
• بهتر است دوباره سئوال كنی، تا اینكه یكبار راه را اشتباه بروی
• آنقدر شكست خوردن را تجربه كنید تا راه شكست دادن را بیاموزید
• اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد كه متعلق به گذشته هستید
• خودتان را به زحمت نیندازید كه از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید، سعی كنید از خودتان بهتر شوید
• خداوند به هر پرنده‌ای دانه‌ای می‌دهد، ولی آن را داخل لانه‌اش نمی‌اندازد
• درباره درخت، بر اساس میوه‌اش قضاوت كنید، نه بر اساس برگهایش
• انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمی‌زند كه خیال می‌كند دیگران را فریب داده است
• كسی كه دوبار از روی یك سنگ بلغزد، شایسته است كه هر دو پایش بشكند
• هركه با بدان نشیند، اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد، به طریقت ایشان متهم گردد
• كسی كه به امید شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است
• اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت
• اینكه ما گمان می‌كنیم بعضی چیزها محال است، بیشتر برای آن است كه برای خود عذری آورده باشیم
+ نوشته شده توسط حمید دایی در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 و ساعت 10:55 |
هیسسسسس!!

 

انگار بچه های فامیل همه خوابیدن!!

+ نوشته شده توسط حمید دایی در شنبه شانزدهم آذر 1387 و ساعت 19:8 |
هر چی مونده تو دلت به من بگو خیلیا از حال ما دورن رفیق
این همه گلاب و بارون واسه چی؟
مگه اقیانوسو میشورن رفیق؟
اسم پاکت که میاد پرنده ها آسمونو بی هوا گم میکنن
عاشقا وقتی به گردت میرسن
وسط دریا تیمم میکنن
این غبارو پس بزن از آیینه ها گر بگیر، خاکسترو میبره باد
وقتشه دلو به دریا بزنی
تا که اسمت یاد خیلیا بیاد!!!
+ نوشته شده توسط حمید دایی در دوشنبه ششم آبان 1387 و ساعت 22:30 |

 

 

 

+ نوشته شده توسط حمید دایی در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 0:0 |
+ نوشته شده توسط حمید دایی در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 0:0 |
هر وقت از همه جا نا امید شدی به  سر کوهی برو و فریاد بزن: آیا هنوز امیدی هست؟

میشنوی که صدایی میگه: هست   هست    هست

 

 

سلام به همه ی بچه های فامیل. بالاخره تلفن ما وصل شد.

ماشالله میبینم که همه ی بچه ها اکتیو و پر انرژی تو وبلاگ فعالن.

بابا حمیدرضا سرش شلوغ شده شماها کجایین پس؟

وبلاگ بچه های فامیل رو با اون عظمتش  متروکه کردین؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط حمید دایی در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 3:48 |
سلام به همه ی بچه های فامیل. همگی خوبید؟

چند وقت که نبودم چه خبر شده اینجا !!!!!

علیه من توطئه چیندین؟؟؟؟؟ هاااااااااا؟؟؟؟؟؟؟ حمید رضا بالا خره اون عکس رو گذاشتی تو بلاگ؟

 

ما که همچنان در بی تلفنی به سر می بریم.

گفتم بیام یه سری به بروبچ فامیل بزنم ببینم در چه حالن.

 

همگی خوش باشید و موفق.

+ نوشته شده توسط حمید دایی در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 19:47 |
آنکس که بداند و بداند که بداند                         اسب شرف از گوهر گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند                         آگاه نمایید که بس خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند                         لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند                         در جهل مرکب ابددهر بماند

+ نوشته شده توسط حمید دایی در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 19:40 |
مثال کر که صدا را نمیکند باور
دل شکسته وفا را نمیکند باور
کسی که از درو دیوار پشت پا خورده
سلام پنجره ها را نمیکند باور
دلم زبس که بدی دید از شما مردم
نگاه خوب شما را نمیکند باور
دوای تازه به زخم کهنه مگذار هرگز
که زخم کهنه دوا را نمیکند باور
گذشت عمر عزیزو چه دیر فهمیدم
زمین نخورده عصا را نمیکند باور...

 

 

قابل توجه خاطره که به حمید گفته بود پشت کنکوری:

اونی که پشت کنکوری شده منم اون حمیده من حمید دایی ام

عکسمم سومی از سمت راسته

 

+ نوشته شده توسط حمید دایی در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 16:0 |
سلام به تک تک بچه های گل فامیل

نماز روزه هاتون قبول باشه.

 

مشاهده میکنید که چند وقتی میشه که حضور من در وبلاگ به صورت قابل مشاهده ای کمرنگ شده

فکر کنم همتون بدونید چرا ولی بازم میگم: ما خونمون رو عوض کردم و خونه ی جدید از شانس خوبه من تلفن نداره و ما هم به علت کوتاه بودن مدت اقامتمون توی این خونه برای گرفتن تلفن اقدامی نکردیم

 

بالاخره نتایج کنکور فنی هم اعلام شد و من هم به جمع پشت کنکوری ها پیوستم.

 

فعلاْ هم کم شدن پست هام همینطور ادامه داره تا وقتی از اینجا بریم.

 

                       (این پست فقط جنبه ی توضیحی دارد و هیچ ارزش قانونی دیگری ندارد) 

 

                                              به امید موفقیت همگی

 

+ نوشته شده توسط حمید دایی در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 20:18 |
من اون خاکم به زير پا

 

                         ولي مغرور ِ مغرورم

 

به تاريکي منم تاريک

 

                        ولي پر نور ِپر نورم

 

اگه گلبرگ بي آبم

 

                        به شبنم رو نمي آرم

 

اگه تشنه تو خورشيدم

 

                       به سايه تن نمي کارم

 

من اون دردم که هر جايي پي مرحم نمي گرده

 

چه غم دارم اگه دنيابه کام من نمي چرخه

 

من آن عشقم که با هر کس سر سفره نميشينه

 

من آن شوقم که اشکامو بجز محرم نميبينه

 

اگه من ساقه خشکم

 

                          به دريا دل نميبندم

 

اگه بارون پر بارم

 

                         به صحرا دل نميبندم

 

      چه مغرورم ,چه مغرورم , چه مغرورم

+ نوشته شده توسط حمید دایی در شنبه سوم شهریور 1386 و ساعت 19:48 |
یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.

او برروی یک صندلی دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند.

وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.

پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.

این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست!

او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه  بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...

در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود.

- چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند...

سنگ ... پس از رها کردن!
حرف ... پس از گفتن!
موقعیت... پس از پایان یافتن!
و زمان ... پس از گذشتن!

+ نوشته شده توسط حمید دایی در جمعه دوم شهریور 1386 و ساعت 15:50 |
سهیلا داستان قشنگی بود. بهتر بگم تذکر قشنگی بود

.

.

یکی از خدا خواست تا بهشت و جهنمش رو نشونش بده

خدا بردش یه جا بهش گفت در اولی جهنم و در دومی بهشته

در اولی رو باز کرد دید یکسری ادم ریختن اون تو از لاغری و گشنگی دارن میمیرن و هی اه و ناله میکنن و تو سر هم میزنن و دور هم جم شدن و دور یک دیگ پر از انواع نعمتهای بهشتی اما این ادمها یک قاشق با دسته خیلی دراز به دستشون چسبیده که اونها با اون قاشق غذا رو از توی دیگ بر میدارن ولی نمیتونن بذارن دهن خودشون و گشنه میمونن.

طرف میگه خدایا عجب عذابی به اینها دادی

میره سراغ بهشتی ها میبینه یکسری ادم در کمال ارامش و بزن وبرقص دارن زندگی میکنن و دقت که میکنه میبینه همون قاشق ها به دست اینها هم چسبیده اما اینها از تو دیگ غذا بر می دارن میزارن دهن یکی دیگه و از این مطمئن هستند که یکی دیگه این کار رو براشون میکنه

اینجاست که خدا میگه عدل من اقتضا میکنه که شرایط بهشت و جهنم هم یکی باشه این خود انسانها هستند که تعیین میکنن بهشتی باشن یا جهنمی

+ نوشته شده توسط حمید دایی در پنجشنبه یکم شهریور 1386 و ساعت 2:51 |
آدمک آخر دنیاست ... بخند ...

آدمک مرگ همینجاست ... بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی ...

به خدا مثل تو تنهاست ... بخند ...

دستخطی که تو را عاشق کرد ...

شوخی کاغذی ماست ... بخند ...

فکر کن درد تو ارزشمند است ..

فکر کن گریه چه زیباست بخند ...

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که فرداست ... بخند ..

راستی ! آنچه به یادت دادیم

پر زدن نیست ، که درجاست ... بخند .

آدمک نغمه ی آغاز نخوان

به خدا آخر دنیاست ... بخند

+ نوشته شده توسط حمید دایی در پنجشنبه یکم شهریور 1386 و ساعت 1:11 |
 ۱۹دليل محكم براي اينكه به مرد بودن خود افتخار كنيد ..

۱.هميشه از نام خانوادگی شما استفاده می شود

2.مدت زمان مكالمه‌ي تلفني شما حداكثر30 ثانيه است

3.براي يك مسافرت يك هفته اي تنها يك ساك كوچك دستي نياز داريد

4.در تمام شيشه هاي مربا و ترشي را خودتان باز مي‌كنيد

5.دوستان شما توجهي به كاهش يا افزايش وزن شما ندارند

6.جنسيت شما در موقع مصاحبه‌ي استخدام مطرح نيست

7.لازم نيست كيفي پر از لوازم بي استفاده را همه جا به دنبالتان بكشيد.

8.ظرف مدت 10دقيقه مي‌توانيد حمام كنيد و براي رفتن به مهماني آماده شويد

9.همكارانتان نمي‌توانند اشك شما را در بياورند

10.اگر در 34 سالگي هنوز مجرديد، احدي به شما ايراد نمی گیرد

11.رنگ اجزاء صورت شما در هر صورت طبيعي است

12. با يك دسته گل مي‌توانيد بسياري از مشكلات احتمالي را حل كنيد

13.وقتي مهمان به خانه‌ي شما مي‌آيد لازم نيست اتاق را مرتب كنيد

14.بدون هديه مي‌توانيد به ديدن تمام اقوام و دوستانتان برويد

15.مي‌توانيد آرزوي هر پست ومقامي را داشته باشيد

16.حداقل بيست راه براي بازكردن در هر بطري نوشابه‌ي داخلي يا خارجي بلد هستيد

17.ضرورتي ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشيد

18.هر ساعتی دلتون بخواد میتونید از خونه بیرون برید و هر ساعتی دلتون بخواد میتونین برگردین

19. ... و بالاخره روزي يك پيرمرد موفق خواهيد شد

+ نوشته شده توسط حمید دایی در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 0:28 |
سلام بچه ها

همگی خسته نباشید .

بالاخره من هم به جمع اون بالایی های وبلاگ (اون عکس بالا) پیوستم.

در ضمن باید بگم که اون ۲تا حمیدا ۱ترم دیگه از درسشون مونده. مگه نه حمیدا؟

میبینم که هنوز پست های فرهنگیتون رو شروع نکردید و همچنان مشغول کل کل کردن با همدیگه هستین؟

دخترا هم که به قول حمید رضا نیومدن نیومدن وقتی اومدن چه شاکی اومدن. به نظر می آد خطر ناک باشن.

امیر تو شیرینی ندادیا.

 بچه ها این کاری که ما اینجا داریم میکنیم توی یاهو مسنجرم میشه انجام دادا !! بیخیال این کل کل ا بشین یه حالی به وبلاگ بدیم بابا .

پس کجاست این مدیر خدمتگذار؟

  

 

                                                     به امید موفقیت                      

 

                                          

+ نوشته شده توسط حمید دایی در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 0:26 |
سلام.

میدونی ؟؟؟؟

یه حس مبهمی به من میگه اینجا به طور کاملاْ واضح و شدید داره پارتی بازی میشه.

این مدیر نسبتاْ محترم که فقط خودش و پسر خاله ی ۱۸ متری بنفششو معرفی کرد. بذارید منم خودمو معرفی کنم:   اونی که توی عکس نمی بینیدش منم.  

راستی بچه ها پست های فرهنگیتون از کی شروع میشه؟ 

امیر جون قبولیت مبارک جیییییییگر پس کو شیرینیش؟

بچه ها منم با اینکه ترتیبه پست دادن هارو حذف کنیم موافقم .

حالا هم برای اینکه همه ی پستم راجب خودمون نباشه یه مطلب فرهنگی هم (چون امیر خواسته)  بهش اضافه می کنم.

  قابل توجه خانم ها:

نیروی انتظامی اعلام كرد: از این به بعد دخترانی كه با مانتوی تنگ، شلوار كوتاه، دكمه باز موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه و واه و واه !!! نه فلفلی نه قلقلی نه مرغ .....

 

 

                                                        موفق باشیم


+ نوشته شده توسط حمید دایی در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 و ساعت 0:56 |