![]()
![]()
![]()
۱بوق کوچولو
سلام علیک
احوال پرسی با راننده آشنا
۲بوق
به...خیلی مخلصیم
احوال پرسی با راننده آشنا
۳بوق
کجایی بی وفا
احوال پرس با راننده آشنا
۵۶۹بوق
کجا؟؟؟
ویژه مسافرکشی
بوق بدون وقفه به مدت نیم ساعت
بدو بیا دیر شد
صدا زدن خانم جهت رفتن به مهمانی
بوق بدون وقفه معمولی با آهنگ
دید دید ... دیدید دید!!
جلوی مراکز درمانی هنگام مشاهده ماشین عروس حتی خالی!
نصب بوق قطار روی پیکان
ندارد
نشانه ذوق سرشار راننده
نصب بوق کامیون روی موتور سیکلت
ندارد
نشانه بزرگواری موتور سوار
نصب آژیر بجای بوق
بی بو.. ببو ...
ویژه رانندگانی که عشق پلیس بازی دارند
نصب صدای خروس به جای بوق
قوقولی قوقو...
ویژه روستایی های عزیز که سالهاست از روستا دور مانده اند!!
آقایون مهندسا جواب بدین ببینیم (البته ساده س ها)
دو اتاق در مجاورت هم قرار دارند. هر کدام یک در دارند ولی هیچکدام پنجره ندارند. درهایشان که بسته باشد درون اتاقها کاملا تاریک است. در یک اتاق سه چراغ برق به توانهای ۱۰۰، ۱۵۰ و ۲۰٠ وات و در اتاق دیگر سه کلید برق مثل هم وجود دارد.( لطفا به شکل زیر نگاه کنید) ما نمیدانیم کدام کلید کدام چراغ را روشن میکند( مثلا نمیدانیم آیا کلید وسطی مربوط است به چراغ وسطی یا به چراغهای دیگر اما بطور قطع میدانیم که هر کدام از کلید ها یکی از چراغها را روشن میکند. همچنین ترتیب چراغها را هم نمیدانیم ). شما معلوم کنید که هر کلید مربوط به کدام چراغ است. برای اینکار و در شروع، شما باید در اتاق کلیدها باشید و کار را از آنجا شروع کنید. شما میتوانید هر چند مرتبه که بخواهید کلیدها را روشن و خاموش کنید. اما شما تنها هستید و نمیتوانید از کسی کمک بگیرید و هیچگونه وسیله ای هم خواه برقی خواه غیر برقی بهمراه ندارید و مهمتر از همه اینکه شما حق ندارید بیش از یکبار وارد اتاق چراغها شوید و وقتیکه وارد شدید و بیرون آمدید، دیگر نمیتوانید مجددا وارد آن اتاق بشوید.
حال بفرمایید که هر کلید کدام چراغ را روشن می کند؟ 
روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند.آنها تصمیم گرفتند تا قایم موشک بازی کنند.
متاسفانه انشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت. او باید تا ۱۰۰ میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد.
همه پنهان شدند الا نیوتون …
نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد. دقیقا در مقابل انشتین!
انشتین شمرد 97، 98، 99 و 100
او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون در مقابل چشماش ایستاده. انشتین فریاد زد نیوتون بیرون ( سک سک) نیوتون بیرون (سک سک.)
نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم.
او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم!
تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست…
نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام… که منو نیتون بر متر مربع میکنه
از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر یک پاسکال می باشد، بنابراین من پاسکالم، پس پاسکال باید بیرون بره!! (پاسکال ساک ساک).
انگار بچه های فامیل همه خوابیدن!!![]()
میشنوی که صدایی میگه: هست هست هست
سلام به همه ی بچه های فامیل. بالاخره تلفن ما وصل شد.
ماشالله میبینم که همه ی بچه ها اکتیو و پر انرژی تو وبلاگ فعالن.
بابا حمیدرضا سرش شلوغ شده شماها کجایین پس؟
وبلاگ بچه های فامیل رو با اون عظمتش
متروکه کردین؟؟؟؟
چند وقت که نبودم چه خبر شده اینجا !!!!!
علیه من توطئه چیندین؟؟؟؟؟ هاااااااااا؟؟؟؟؟؟؟ حمید رضا بالا خره اون عکس رو گذاشتی تو بلاگ؟
ما که همچنان در بی تلفنی به سر می بریم.
گفتم بیام یه سری به بروبچ فامیل بزنم ببینم در چه حالن.
همگی خوش باشید و موفق. ![]()
آنکس که بداند و نداند که بداند آگاه نمایید که بس خفته نماند
آنکس که نداند و بداند که نداند لنگان خرک خویش به منزل برساند
آنکس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابددهر بماند
قابل توجه خاطره که به حمید گفته بود پشت کنکوری:
اونی که پشت کنکوری شده منم اون حمیده من حمید دایی ام
عکسمم سومی از سمت راسته
نماز روزه هاتون قبول باشه.
مشاهده میکنید که چند وقتی میشه که حضور من در وبلاگ به صورت قابل مشاهده ای کمرنگ شده ![]()
فکر کنم همتون بدونید چرا ولی بازم میگم: ما خونمون رو عوض کردم و خونه ی جدید از شانس خوبه من تلفن نداره و ما هم به علت کوتاه بودن مدت اقامتمون توی این خونه برای گرفتن تلفن اقدامی نکردیم ![]()
بالاخره نتایج کنکور فنی هم اعلام شد و من هم به جمع پشت کنکوری ها پیوستم.
فعلاْ هم کم شدن پست هام همینطور ادامه داره تا وقتی از اینجا بریم.
(این پست فقط جنبه ی توضیحی دارد و هیچ ارزش قانونی دیگری ندارد)
به امید موفقیت همگی
ولي مغرور ِ مغرورم
به تاريکي منم تاريک
ولي پر نور ِپر نورم
اگه گلبرگ بي آبم
به شبنم رو نمي آرم
اگه تشنه تو خورشيدم
به سايه تن نمي کارم
من اون دردم که هر جايي پي مرحم نمي گرده
چه غم دارم اگه دنيابه کام من نمي چرخه
من آن عشقم که با هر کس سر سفره نميشينه
من آن شوقم که اشکامو بجز محرم نميبينه
اگه من ساقه خشکم
به دريا دل نميبندم
اگه بارون پر بارم
به صحرا دل نميبندم
چه مغرورم ,چه مغرورم , چه مغرورم
او برروی یک صندلی دستهدارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند.
وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.
پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت ، آن مرد هم همین کار را میکرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنش نشان دهد.
وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.
این دیگه خیلی پرروئی میخواست!
او حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...
در صورتی که خودش آن موقع که فکر میکرد آن مرد دارد از بیسکوئیتهایش میخورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرتخواهی نبود.
- چهار چیز است که نمیتوان آنها را بازگرداند...
سنگ ... پس از رها کردن!
حرف ... پس از گفتن!
موقعیت... پس از پایان یافتن!
و زمان ... پس از گذشتن!
.
.
یکی از خدا خواست تا بهشت و جهنمش رو نشونش بده
خدا بردش یه جا بهش گفت در اولی جهنم و در دومی بهشته
در اولی رو باز کرد دید یکسری ادم ریختن اون تو از لاغری و گشنگی دارن میمیرن و هی اه و ناله میکنن و تو سر هم میزنن و دور هم جم شدن و دور یک دیگ پر از انواع نعمتهای بهشتی اما این ادمها یک قاشق با دسته خیلی دراز به دستشون چسبیده که اونها با اون قاشق غذا رو از توی دیگ بر میدارن ولی نمیتونن بذارن دهن خودشون و گشنه میمونن.
طرف میگه خدایا عجب عذابی به اینها دادی
میره سراغ بهشتی ها میبینه یکسری ادم در کمال ارامش و بزن وبرقص دارن زندگی میکنن و دقت که میکنه میبینه همون قاشق ها به دست اینها هم چسبیده اما اینها از تو دیگ غذا بر می دارن میزارن دهن یکی دیگه و از این مطمئن هستند که یکی دیگه این کار رو براشون میکنه
اینجاست که خدا میگه عدل من اقتضا میکنه که شرایط بهشت و جهنم هم یکی باشه این خود انسانها هستند که تعیین میکنن بهشتی باشن یا جهنمی
آدمک مرگ همینجاست ... بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی ...
به خدا مثل تو تنهاست ... بخند ...
دستخطی که تو را عاشق کرد ...
شوخی کاغذی ماست ... بخند ...
فکر کن درد تو ارزشمند است ..
فکر کن گریه چه زیباست بخند ...
صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست ... بخند ..
راستی ! آنچه به یادت دادیم
پر زدن نیست ، که درجاست ... بخند .
آدمک نغمه ی آغاز نخوان
به خدا آخر دنیاست ... بخند
۱.هميشه از نام خانوادگی شما استفاده می شود
2.مدت زمان مكالمهي تلفني شما حداكثر30 ثانيه است
3.براي يك مسافرت يك هفته اي تنها يك ساك كوچك دستي نياز داريد
4.در تمام شيشه هاي مربا و ترشي را خودتان باز ميكنيد
5.دوستان شما توجهي به كاهش يا افزايش وزن شما ندارند
6.جنسيت شما در موقع مصاحبهي استخدام مطرح نيست
7.لازم نيست كيفي پر از لوازم بي استفاده را همه جا به دنبالتان بكشيد.
8.ظرف مدت 10دقيقه ميتوانيد حمام كنيد و براي رفتن به مهماني آماده شويد
9.همكارانتان نميتوانند اشك شما را در بياورند
10.اگر در 34 سالگي هنوز مجرديد، احدي به شما ايراد نمی گیرد
11.رنگ اجزاء صورت شما در هر صورت طبيعي است
12. با يك دسته گل ميتوانيد بسياري از مشكلات احتمالي را حل كنيد
13.وقتي مهمان به خانهي شما ميآيد لازم نيست اتاق را مرتب كنيد
14.بدون هديه ميتوانيد به ديدن تمام اقوام و دوستانتان برويد
15.ميتوانيد آرزوي هر پست ومقامي را داشته باشيد
16.حداقل بيست راه براي بازكردن در هر بطري نوشابهي داخلي يا خارجي بلد هستيد
17.ضرورتي ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشيد
18.هر ساعتی دلتون بخواد میتونید از خونه بیرون برید و هر ساعتی دلتون بخواد میتونین برگردین
19. ... و بالاخره روزي يك پيرمرد موفق خواهيد شد
همگی خسته نباشید .
بالاخره من هم به جمع اون بالایی های وبلاگ (اون عکس بالا) پیوستم.
در ضمن باید بگم که اون ۲تا حمیدا ۱ترم دیگه از درسشون مونده. مگه نه حمیدا؟ ![]()
میبینم که هنوز پست های فرهنگیتون رو شروع نکردید و همچنان مشغول کل کل کردن با همدیگه هستین؟
دخترا هم که به قول حمید رضا نیومدن نیومدن وقتی اومدن چه شاکی اومدن. به نظر می آد خطر ناک باشن.
امیر تو شیرینی ندادیا.
بچه ها این کاری که ما اینجا داریم میکنیم توی یاهو مسنجرم میشه انجام دادا !! بیخیال این کل کل ا بشین یه حالی به وبلاگ بدیم بابا .
پس کجاست این مدیر خدمتگذار؟
به امید موفقیت
میدونی ؟؟؟؟
یه حس مبهمی به من میگه اینجا به طور کاملاْ واضح و شدید داره پارتی بازی میشه.
این مدیر نسبتاْ محترم که فقط خودش و پسر خاله ی ۱۸ متری بنفششو معرفی کرد. بذارید منم خودمو معرفی کنم: اونی که توی عکس نمی بینیدش منم. ![]()
راستی بچه ها پست های فرهنگیتون از کی شروع میشه؟
امیر جون قبولیت مبارک جیییییییگر پس کو شیرینیش؟
بچه ها منم با اینکه ترتیبه پست دادن هارو حذف کنیم موافقم .
حالا هم برای اینکه همه ی پستم راجب خودمون نباشه یه مطلب فرهنگی هم (چون امیر خواسته) بهش اضافه می کنم.
قابل توجه خانم ها:
نیروی انتظامی اعلام كرد: از این به بعد دخترانی كه با مانتوی تنگ، شلوار كوتاه، دكمه باز موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه و واه و واه !!! نه فلفلی نه قلقلی نه مرغ .....
موفق باشیم ![]()