گفته بودند ساعت 4 .
به هر زحمتي بود تا ساعت 4 خودمان را رسانديم . آخر از بد قولي بدمان مي آيد .
سر ساعت 4 رسيديم جلوي در سفارت .
جلوي در از بچه ها كسي نبود راهمان را كج كردم سمت سالن بصيرت .
پسري بود گفت برويم براي اسكان . رفتيم براي اسكان .
يه كيسه داشتيم ، گذاشتيم روي اولين تخت و زديم بيرون .
جلوي در سالن ، محمد را ديدم ، محمد مسئول آموزش بود ، سرش شلوغ بود و حواسش پرت .
جلو رفتم و سلامي دادم .
ناغافل از دهانمان پريد كمك مي خواهي ؟ 
برگشت و نگاهم كرد ، چشمانش برقي زد ، دستم را گرفت و مرا به داخل سالن كشاند .
سريع به پشت سن رفتيم . مرا پشت يك كامپيوتر نشاند و گفت براي مراسم
حدود يك ساعت كليپ و موسيقي جدا كن براي پخش . 
شديم مسئول صوتي سالن . ( اين هم از همان حس خدمتگذاري ماست كه قبلا گفته بودم )
هر چه كامپيوتر را زير و رو كرديم چيزي نيافتيم ، از كجا بايد كليپ و موسيقي جدا مي كردم خدا مي داند!
سريع چند تا از بچه ها را كه مي شناختيم آورديم هر چه در گوشي هاشان بود ريختيم در كامپيوتر .
محمد هم به موقع چند تا CD برايمان جور كرد . الحمدلله وضعمان خوب شد .
ولي هنوز يك چيز اساسي كم داشتيم . سرود جمهوري اسلامي براي اول مراسم نداشتيم .
هر چه CD ها را زيرورو كرديم چيزي نبود .
10 دقيقه مانده بود تا مراسم . ديگر كاري از دستمان بر نمي امد .
ناغافل محمد تقوي را ديدم ، از بچه هاي دانشگاه امام صادق ( ع ) بود ، خدا خيرش بدهد به موقع رسيد .
لپ تاپش را كه باز كرد خيالمان راحت شد ، هر چه بگويي از كليپ و موسيقي و سرود درش پيدا مي شد .
يك سري كليپ هاي دسته اول از حزب الله داشت كه خيلي به دردمان خورد .
سرود جمهوري را گرفتيم و براي پخش آماده كرديم .
قرآن را خواندند و سريع سرود جمهوري را رفتيم براي پخش .
به خير گذشت .
همه چيز خوب بود فقط هواي پشت سن گرم بود و خفه . چاره ديگري نداشتيم بايد همان جا سر مي كرديم .
شروع كرديم به دسته بندي موزيك ها و كليپ ها تا مراسم شب اول تمام شد .
سريع فايل هايي را كه از مراسم ضبط كرده بوديم ريختيم در كامپيوتر و به سمت اتاق ستاد رفتيم ،
ساعت 11 شده بود .
بچه ها نشسته بودند و مي خواستند جلسه را شروع كنند كه ما هم رسيديم .
كنار حسن يك جاي خالي بود سريع نشستيم .
برنامه ها را گفتند و تقسيم وظايف .
كارهاي صوتي سالن را هم به ما دادند .
به تناسب كار اسممان را هم گذاشتند حميد سوتي . ( بي معرفت ها )

تا ساعت 1 با بچه ها شوخي مي كرديم و حرف مي زديم كه پژمان آمد .
گفت ساعت 3 بايد بيدار شويد براي انجام كارها ي فردا . 
به هر زحمتي بود خوابيديم . خوابيدن كه چه عرض كنم همه در يك اتاق 12 متري چمباتمه زديم .
پژمان هم روي زمين جايش نشد روي صندلي خوابيد . ( خدا صبرش دهد ) . 
محمد نصفه شبي هم دست بردار شوخي هايش نبود .
گوشه اي آرامتر پيدا كرديم و خوابيديم .
پايان قسمت اول ...
+ نوشته شده توسط حمید در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت
10:51 |