سلام بچه ها
امروزمی خواستم در جواب حمید دایی لیستی از برتری های خانمها و مثال هایی از دست و پا چلفتی های
آقایون رو براتون بیارم تا مشت محکمی باشه بر دهان استعمار جهانی!!!!!!!!!!!!!اما یه مطلب قشنگتر داشتم
که تصمیم گرفتم اونو بگم. یه حکایت شنیدنیه البته در اینجا خواندنیه:
روزی کوهنوردی برای صعود به قله ی بلند و پر برفی میره و تا نیمه شب به صعود ادامه می ده. اما ناگهان در
تاریکی پاش لیز می خوره و مسافت زیادی رو سقوط می کنه تا بالاخره توسط طناب کوهنوردی اش جایی بین
زمین و آسمان آویزان می مونه. بدون اینکه بتونه جایی رو ببینه. در تاریکی و در خلوت خودش با خدا راز و نیاز
می کنه و ازش کمک می خواد. ناگهان ندایی از آسمان می شنوه که می گفت: بنده ی من آیا به من یقین
و اعتماد داری؟ شخص گفت: بله. ندای آسمانی گفت: پس طناب را رها کن. ولی شخص با خود فکر کرد
این طناب تنها وسیله ای است که مرا زنده نگه می دارد و اگر آنرا رها کنم حتما خواهم مرد و طناب را رها
نکرد...............فردا صبح وقتی گروه نجات برای کمک به کوهنورد آمدند با جسد یخ زده ی او روبه رو شدند
که در فاصله ی یک متری زمین محکم به طنابی چنگ زده بود.................. گاهی وقت اون می رسه
که به قلبمون رجوع کنیم و ببینیم آیا واقعا با خودمون و با خدای خودمون صادق هستیم؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



