تبليغاتX
بچه های فامیل
در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت.

 

+ نوشته شده توسط حمید دایی در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 و ساعت 0:1 |
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحانات پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند اما وقتی به شهر خود برگشتند فهمیدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه ؛ امتحان دوشنبه صبح بوده است . بنابر این تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند آنها به استاد گفتند : ما به شهر دیگری فته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم به همین دلیل دوشنبه دیروقت به خانه رسیدیم ....

استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها فردا بیایند و امتحان بدهند چهار دانشجوی پینوکیوی ما روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه ی امتحانی را داد و از آنها خواست تا شروع کنند آنها به اولین سوال نگاه کردند که ۵ نمره داشت و سوال بسیار آسانی بود و به راحتی به آن پاسخ دادند سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال ۹۵ امتیازی پشت برگه پاسخ دهند سوال این بود : کدام لاستیک پنچر شده بود ؟ !!!!

+ نوشته شده توسط حمید دایی در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 و ساعت 0:0 |
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر.     و چند روز بعد پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام.
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم



+ نوشته شده توسط حمید دایی در یکشنبه چهارم اسفند 1387 و ساعت 0:0 |

بادا بادا   مبارک بادا ......

+ نوشته شده توسط بچه های فامیل در شنبه سوم اسفند 1387 و ساعت 10:4 |
کنون رزم Virus و رستم شنو
دگر ها شنیدستی این هم شنو

که اسفندیارش یکی Disk داد
بگفتا به رستم که ای نیکزاد

در این Disk باشد یکی File ناب
که بگرفتم از Site افراسیاب

برو حال می کن بدین ِDisk هان
که هم نون و هم آب باشد در آن

تهمتن روان شد سوی خانه اش
شتابان به دیدار رایانه اش

چو آمد به نزد Mini Tower اش
بزد ضربه بر دکمه Power اش

دگر صبر و آرام و طاقت نداشت
مر آن Disk را در Drive اش گذاشت

نکرد هیچ صیر و نداد هیچ لفت
یکی List از روت Diskette گرفت

در آن Disk دیدش یکی File بود
بزد Enter آنجا و اجرا نمود

کزآن یک Demo شد پس از آن عیان
ابافیلم و موزیک و شرح بیان

به ناگه چنان سیستمش کرد Hang
که رستم در آن ماند مبهوت و منگ

چو رستم دگر بار Reset نمود
همی کرد Hang و همان شد که بود

تهمتن کلافه شد و داد زد
ز بخت بد خویش فریاد زد

چو تهمینه فریاد رستم شنود
بیامد که لیسانس رایانه بود

بدو گفت رستم همه مشکلش
وز آن Disk و برنامه خوشگلش

چو رستم بدو داد قیچی و ریش
یکی دیسک Bootable آورد پیش

یکی Toolkit اندر آن دیسک بود
برآورد آن را و اجرا نمود

همی گشت Toolkit، Hard اندرش
چو کودک که گردد پی مادرش

به ناگه یکی رمز Virus یافت
پی حذف امضای ایشان شتافت

چو Virus را نیک بشناختش
مر از Boot Sector برانداختش

یکی ضربه زد بر سرش Toolkit
که هر Byte آن گشت هشتاد Bit

به خاک اندر افکند Virus را
تهمتن به رایانه زد بوس را

چنین گفت تهمینه با شوهرش
که این بار بگذشت از پل خرش

قسم خورد رستم به پروردگار
نگیرد دگر Disk از اسفندیار

+ نوشته شده توسط حمید دایی در سه شنبه هشتم بهمن 1387 و ساعت 0:5 |
خط اول: نوع بوق
خط دوم: معنی
خط سوم: کاربرد - نشانه


۱بوق کوچولو
سلام علیک
احوال پرسی با راننده آشنا


۲بوق
به...خیلی مخلصیم
احوال پرسی با راننده آشنا


۳بوق
کجایی بی وفا
احوال پرس با راننده آشنا


۵۶۹بوق
کجا؟؟؟
ویژه مسافرکشی


بوق بدون وقفه به مدت نیم ساعت
بدو بیا دیر شد
صدا زدن خانم جهت رفتن به مهمانی


بوق بدون وقفه معمولی با آهنگ
دید دید ... دیدید دید!!
جلوی مراکز درمانی هنگام مشاهده ماشین عروس حتی خالی!


نصب بوق قطار روی پیکان
ندارد
نشانه ذوق سرشار راننده


نصب بوق کامیون روی موتور سیکلت
ندارد
نشانه بزرگواری موتور سوار


نصب آژیر بجای بوق
بی بو.. ببو ...
ویژه رانندگانی که عشق پلیس بازی دارند


نصب صدای خروس به جای بوق
قوقولی قوقو...
ویژه روستایی های عزیز که سالهاست از روستا دور مانده اند!!

+ نوشته شده توسط حمید دایی در جمعه چهارم بهمن 1387 و ساعت 1:13 |
مرد دیر وقت،خسته ازکار به خانه برگشت
دم در پسر 5ساله اش را دید که در انتظار او بود:
سلام بابا!یک سوال از شما بپرسم؟
بله حتما چه سوالی؟
بابا !شما برای هرساعت کارچقدر پول میگیرید؟
مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟
فقط می خواهم بدانم.
اگر باید بدانی بسیارخوب می گویم:20 دلار!
پسرکوچک درحالی که سرش پائین بود آه کشید
بعد به مرد نگاه کرد و گفت:میشود به من 10دلار قرض بدهید؟
مرد عصبانی شدو گفت :من هر روز سخت کار می کنم و پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم
پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.
بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شدو فکر کردکه با پسرکوچکش خیلی تند وخشن رفتارکرده شاید
واقعا چیزی بوده که اوبرای خریدنش به 10دلار نیازداشته است.به خصوص اینکه خیلی کم پیش
می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
خوابی پسرم؟
نه پدر، بیدارم
من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم
را سر تو خالی کردم. بیا این 10د لاری که خواسته بودی
پسر کوچولو خندید، و فریاد زد: متشکرم بابا
بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد
مرد وقتی دیدپسرکوچولو خودش هم پول داشته،دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت:با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟
پسر کوچولو پاسخ داد:برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا 20 دلار دارم
آیا می توانم یک ساعت از کارشمابخرم تافردا زودتر به خانه بیایید؟
من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم

+ نوشته شده توسط حمید دایی در دوشنبه سی ام دی 1387 و ساعت 15:43 |